شاعران قدیم

7787 مطلب
پادشاهی اورمزدشاهنامهپادشاهی بهرام اورمزدپادشاهی بهرام نوزده سال بودپادشاهی بهرام بهرامیانپادشاهی نرسی بهرامپادشاهی اورمزد نرسیپادشاهی شاپور ذوالاکتافپادشاهی اردشیر نکوکارپادشاهی شاپور سومپادشاهی بهرام شاپورپادشاهی یزدگرد بزه گرپادشاهی بهرام گورپادشاهی یزدگرد هجده سال بودپادشاهی قباد چهل وسه سال بودپادشاهی کسری نوشین روان چهل و هشت سال بودپادشاهی هرمزد دوازده سال بودپادشاهی خسروپرویزپادشاهی شیرویهپادشاهی اردشیر شیرویپادشاهی فرایینپادشاهی پوران دختپادشاهی آزرم دختمفرداتمواعظنامه، مصاحبه و یادداشتپادشاهی فرخ زاددیوان شمسغزلیاترباعیاشعار کوتاهمستدرکاتترجیعاتاشعار عاشقانهادبیات تعلیمیگزیده اشعاردفتر اولحکایتمثنویمثنوی معنویدفتر دومدفتر سومدفتر ششمدفتر چهارمدفتر پنجممثلثاتگلستانباب اولباب دومباب سومباب چهارمباب پنجمباب ششمباب هفتمباب هشتمبیوگرافیرسائل نثرفیه ما فیهاشعار فلسفیترانه‌ها (به روایت هدایت)نوروزنامهاشعار منتسبقطعهقصیدهپادشاهی یزدگردمجالس پنجگانهمجالس سبعههمه

چو کنعان را طبیعت بی هنر بود (53-8)

جوهر اگر در خلاب افتد، همچنان نفیس است و غبار اگر به فلک رسد، همان خسیس. استعداد بی تربیت دریغ است و تربیت نامستعد ضایع. خاکستر نسبی عالی دارد که آتش جوهر علویست ولیکن چون به نفس خود هنری ندارد، با خاک برابر است و قیمت شکر نه از نی است که آن خود خاصیت وی است

چو کنعان را طبیعت بی هنر بود
پیمبرزادگی قدرش نیفزود

هنر بنمای اگر داری نه گوهر
گل از خار است و ابراهیم از آزر

عالم اندر میان جاهل را (54-8)

مشک آن است که ببوید نه آن که عطار بگوید.
دانا چو طبلهٔ عطار است خاموش و هنرنمای و نادان خود طبل غازی بلند آواز و میان تهی

عالم اندر میان جاهل را
مثلی گفته‌اند صدیقان

شاهدی در میان کوران است
مصحفی در سرای زندیقان

سنگی به چند سال شود لعل پاره‌ای (55-8)

دوستی را که به عمری فرا چنگ آرند، نشاید که به یک دم بیازارند

سنگی به چند سال شود لعل پاره‌ای
زنهار تا به یک نفسش نشکنی به سنگ

تمیز باید و تدبیر و عقل و آن‌گه مُلک (56-8)

عقل در دست نفس چنان گرفتار است که مرد عاجز با زن گُربز. رای بی‌قوّت مکر و فسون است و قوّت بی‌رای جهل و جنون

تمیز باید و تدبیر و عقل و آن‌گه مُلک
که مُلک و دولتِ نادان سلاح جنگ خداست

عابد که نه از بهر خدا گوشه نشیند (57-8)

جوانمرد که بخورد و بدهد، به از عابدی که روزه دارد و بنهد. هر که ترک شهوات از بهر قبول خلق داده است، از شهوتی حلال در شهوتی حرام افتاده است

عابد که نه از بهر خدا گوشه نشیند
بیچاره در آیینهٔ تاریک چه بیند

وَ قَطرٌ عَلیٰ قَطرٍ اِذَا اتَّفَقَت نَهرٌ (58-8)

اندک اندک خیلی شود و قطره قطره سیلی گردد. یعنی آنان که دست قوّت ندارند، سنگ خرده نگه دارند تا به وقت فرصت دمار از دماغ ظالم برآرند

وَ قَطرٌ عَلیٰ قَطرٍ اِذَا اتَّفَقَت نَهرٌ
وَ نَهرٌ عَلیٰ نَهرٍ اِذَا اجتَمَعَت بَحرٌ

اندک اندک به هم شود بسیار
دانه دانه است غله در انبار

چو با سفله، گویی به لطف و خوشی(59-8)

عالِم را نشاید که سفاهت از عامی به حلم درگذراند که هر دو طرف را زیان دارد: هیبت این کم شود و جهل آن مستحکم

چو با سفله، گویی به لطف و خوشی
فزون گرددش کبر و گردنکشی

عام نادان پریشان روزگار (60-8)

معصیت از هر که صادر شود ناپسندیده است و از علما ناخوبتر؛ که علم سلاح جنگ شیطان است و خداوندِ سلاح را چون به اسیری برند شرمساری بیش برد

عام نادان پریشان روزگار
به ز دانشمند ناپرهیزگار

کآن به نابینایی از راه اوفتاد
وین دو چشمش بود و در چاه اوفتاد

به قول دشمن پیمان دوست بشکستی (61-8)

جان در حمایت یک دم است و دنیا وجودی میان دو عدم.
دین به دنیا فروشان خرند، یوسف بفروشند تا چه خرند؟!
اَلَم اَعهَد اِلَیکُم یا بَنی آدَمَ اَن لاتَعبُدوا الشَّیطانَ؟

به قول دشمن پیمان دوست بشکستی
ببین که از که بریدی و با که پیوستی

وامش مده آن که بی نماز است (62-8)

شیطان با مخلصان برنمی‌آید و سلطان با مفلسان

وامش مده آن که بی نماز است
گرچه دهنش ز فاقه باز است

کاو فرض خدا نمی‌گزارد
از قرض تو نیز غم ندارد

امروز دو مرده بیش گیرد مرکن
فردا گوید تربی از اینجا بر کن