از آتش تو فتاده جانم در جوش (997)
-
اندازه متن
+
از آتش تو فتاده جانم در جوش
وز باده تو شده است جانم مدهوش
از حسرت آنکه گیرمت در آغوش
هرجای کنم فغان و هر سوی خروش
از آتش تو فتاده جانم در جوش
وز باده تو شده است جانم مدهوش
از حسرت آنکه گیرمت در آغوش
هرجای کنم فغان و هر سوی خروش
شب گشت درین سینه چه سوز است عجب میپندارم کاول روز است عجب
در دیدهٔ عشق…
منم آن بنده مخلص که از آن روز که زادم دل و جان را ز تو دیدم دل…

