بیبحر صفا گوهر ما سنگ آمد (590)
-
اندازه متن
+
بیبحر صفا گوهر ما سنگ آمد
بیجان جهان جان و جهان تنگ آمد
چون صحبت دوست صیقل جان و دلست
در جان گیرش که رافع زنگ آمد
بیبحر صفا گوهر ما سنگ آمد
بیجان جهان جان و جهان تنگ آمد
چون صحبت دوست صیقل جان و دلست
در جان گیرش که رافع زنگ آمد
صوفیان در دمی دو عید کنند عنکبوتان مگس قدید کنند
شمعها میزنند خورشیدند تا که ظلمات…
شاهیست که تو هرچه بپوشی داند بیکام و زبان گر بخروشی داند
هر کس هوس سخن…

