دامان جلال تو ز دستم نشود (656)
-
اندازه متن
+
دامان جلال تو ز دستم نشود
سودای تو از دماغ مستم نشود
گوئیکه مرا چنانکه هستی بنمای
گر بنمایم چنانکه هستم نشود
دامان جلال تو ز دستم نشود
سودای تو از دماغ مستم نشود
گوئیکه مرا چنانکه هستی بنمای
گر بنمایم چنانکه هستم نشود
صلا ای صوفیان کامروز باری سماع است و وصال و عیش آری
بکن ای موسی جان…
بشستم تخته هستی سر عالم نمیدارم دریدم پرده بیچون سر آن هم نمیدارم
مرا چون دایه…

