سر به گریب اندَرَست صوفی اسرار را (204)
کپی نوشته
کپی شد
کپی لینک
کپی شد
۱۴۰۴/۰۹/۹
-
اندازه متن
+
سر به گریب اندَرَست صوفی اسرار را
تا چه برآرد ز غیب عاقبت کار را
می که به خُمِ حقست راز دلش مطلقست
لیک بر او همدقست عاشق بیدار را
آب چو خاکی بُده باد در آتش شده
عشق به هم برزده خیمهٔ این چار را
عشق که چادرکشان در پی آن سرخوشان
بر فلک بینشان نور دهد نار را
حلقهٔ این در مزن لاف قلندر مزن
مرغ نهای پر مزن قیر مگو قار را
حرف مرا گوش کن بادهٔ جان نوش کن
بیخود و بیهوش کن خاطر هشیار را
پیش ز نفیِ وجود خانهٔ خَمار بود
قبلهٔ خود ساز زود آن در و دیوار را
مست شود نیکمست از میِ جام الست
پر کن از میپَرست خانهٔ خمار را
دادِ خداوند دین شمسِ حقست این ببین
ای شده تبریز چین آن رخ گلنار را
از صنع برآیم بر صانع باشم (1134)
از صنع برآیم بر صانع باشم حاشا که زبون هیچ مانع باشم
چون مطبخ حق ز…
مولانا 
