من بندهٔ یاری که ملالش نبود (827)
-
اندازه متن
+
من بندهٔ یاری که ملالش نبود
کانرا که ملالست وصالش نبود
گوئیکه خیالست و ترا نیست وصال
تا تیره بود آب خیالش نبود
من بندهٔ یاری که ملالش نبود
کانرا که ملالست وصالش نبود
گوئیکه خیالست و ترا نیست وصال
تا تیره بود آب خیالش نبود
میگرییم زار و یار گوید زرقست چون زرق بود که دیده در خون غرقست
تو پنداری…
زان روز که چشم من به رویت نگریست یک دم نگذشت کز غمت خون نگریست
زهرم…

