مست گشتم ز ذوق دشنامش (1290)

مست گشتم ز ذوق دشنامش
یا رب آن می به‌ است یا جامش

طرب افزاترست از باده
آن سقط‌های تلخ آشامش

بهر دانه نمی‌روم سوی دام
بلک از عشق محنت دامش

آن مهی که نه شرقی و غربی‌ست
نور بخشد شبش چو ایامش

خاک آدم پر از عقیق چراست‌؟
تا به معدن کشد به ناکامش

گوهر چشم و دل رسول حقست
حلقه گوش ساز پیغامش

تن از آن سر چو جام جان نوشد
هم از آن سر بود سرانجامش

سرد شد نعمت جهان بر دل
پیش حسن ولی انعامش

شیخ هندو به خانقاه آمد
نی تو ترکی درافکن از بامش

کم او گیر و جمله هندوستان
خاص او را بریز بر عامش

طالع هند خود زحل آمد
گرچه بالاست نحس شد نامش

رفت بالا نرست از نحسی
می بد را چه سود از جامش

بد هندو نمودم آینه‌ام
حسد و کینه نیست اعلامش

نفس هندوست و خانقه دل من
از برون نیست جنگ و آرامش

بس که اصل سخن دو رو دارد
یک سپید و دگر سیه فامش

توبه من درست نیست خموش (1291)

توبه من درست نیست خموش
من بی‌توبه را به کس مفروش

بندهٔ عیب‌ناک را بمران
رحمت خویش را از او بمپوش

تو سمیع ضمیر و فکری و ما
لب ببسته همی‌زنیم خروش

هر غم و شادی‌یی که صورت بست
پیش تصویر توست خدمت کوش

نقش تسلیم گشته پیش قلم
گه پلنگش کنی و گاهی موش

می‌نماید فسرده هر چیزم
همچو دیگ‌ند هر یکی در جوش

می‌زند نعره‌های پنهانی
ذره ذره چو مرغ مرزنگوش

وقت آمد که بشنوید اسرار
می‌گشاید خدا شما را گوش

وقت آمد که سبزپوشان نیز
در رسند از رواق ازرق‌پوش

آمد آن خواجه سیماترش (1292)

آمد آن خواجه سیماترش
وان شکرش گشته چو سرکا ترش

با همگان روترش است ای عجب
یا که به بیرون خوش و با ما ترش‌؟

از کرم خواجه روا نیست این
با همه خوش با من تنها ترش

زین بگذشتیم دریغست و حیف
آن رخ خوش‌طلعت زیبا ترش

ای ز تو خندان شده هر جا حزین
وی ز تو شیرین شده هر جا ترش

شاد زمانی که نهان زیر لب
یار همی‌خندد و لالا ترش

گر ترشی این دم شرطی بنه
که نبُوَد روی تو فردا ترش

بهر خدا قاعدهٔ نو منه
هیچ بوَد قاعده حلوا ترش‌؟

این ترشی در چه و زندان بود
دید کسی باغ و تماشا ترش‌؟

یوسف خوبان چو به زندان بماند
هیچ نگشت آن گل رعنا ترش

تا به سخن آمد دیوار و در
کز چه نه‌ای ای شه و مولا ترش‌؟

گفت اگر غرقه سرکا شوم
کی هلدم رحمت بالا ترش‌؟

مِی‌ دهدم عشق و ندیمی کند
غرقه شود در می و صهبا ترش

دست فشان روح رود مست تا
میمنه که نیست بدان جا ترش

بس کن و در شهد و شکر غوطه خور
که‌ت نهلد فضل موفا ترش

علی الله ای مسلمانان از آن هجران پرآتش (1293)

علی الله ای مسلمانان از آن هجران پرآتش
ظلام فی ظلام من فراق الحب قد اغطش

چو دور افتاد ماهی جان ز بحر افتاد در حیله
کما حوت الشقی الیوم فی ارض الفلاینبش

عجب نبود اگر عاشق شود بی‌جان در این هجران
اذا ما الحوت زال الماء لا تعجب بان تعطش

اگر منکر شود مردی ز سوز عاشق سوزان
متی یمتاز عین الشمس من عین له اعمش

چو فرش وصل بردارد شفا از منزل عاشق
فراش من لهیب النار من تحت الفتی یفرش

که تا پیغام آن یوسف بدین یعقوب عشق آید
یبرد ذاک و البستان و الفردوس یستنعش

دلم در گوش من گوید ز حرص وصل شمس الدین
الی تبریز یستسعی و فی تبریز یستفتش

کل عقل بوصلکم مدهش (1294)

کل عقل بوصلکم مدهش
کل خد ببینکم مخدش

مست گشتم ز طعنه و لافش
دردیش خوشتر است یا صافش

بصر العقل من جلالتکم
مثل الترک عینه اخفش

کر شوم تا بلندتر گوید
هر که او دم زند ز اوصافش

شارب الخمر کیف لا یسکر
صاحب الحشر کیف لا ینعش

زان دمی کو دمید در عالم
گشت پرگل ز قاف تا قافش

مسکن الروح حول عزته
مسکن لیس فیه یستوحش

اندرآید سپهر تا زانو
چو کشد بوی مشک از نافش

من اتاه الی الخلود اتی
و انتهی من مکانه المرعش

جان برید از جهان و عذرش این
کالفتی یافتم ز ایلافش

بیا بیا که توی جان جان جان سماع (1295)

بیا بیا که توی جان جان جان سماع
بیا که سرو روانی به بوستان سماع

بیا که چون تو نبودست و هم نخواهد بود
بیا که چون تو ندیدست دیدگان سماع

بیا که چشمه خورشید زیر سایه تست
هزار زهره تو داری بر آسمان سماع

سماع شکر تو گوید به صد زبان فصیح
یکی دو نکته بگویم من از زبان سماع

برون ز هر دو جهانی چو در سماع آیی
برون ز هر دو جهانست این جهان سماع

اگر چه بام بلندست بام هفتم چرخ
گذشته است از این بام نردبان سماع

به زیر پای بکوبید هر چه غیر ویست
سماع از آن شما و شما از آن سماع

چو عشق دست درآرد به گردنم چه کنم
کنار درکشمش همچنین میان سماع

کنار ذره چو پر شد ز پرتو خورشید
همه به رقص درآیند بی‌فغان سماع

بیا که صورت عشقست شمس تبریزی
که باز ماند ز عشق لبش دهان سماع

بیا بیا که توی جان جان جان سماع (1296)

بیا بیا که توی جان جان جان سماع
هزار شمع منور به خاندان سماع

چو صد هزار ستاره ز تست روشن دل
بیا که ماه تمامی در آسمان سماع

بیا که جان و جهان در رخ تو حیرانست
بیا که بوالعجبی نیک در جهان سماع

بیا که بی تو به بازار عشق نقدی نیست
بیا که چون تو زری را ندید کان سماع

بیا که بر در تو شسته‌اند مشتاقان
ز بام خویش فروکن تو نردبان سماع

بیا که رونق بازار عشق از لب تست
که شاهدیست نهانی در این دکان سماع

بیار قند معانی ز شمس تبریزی
که باز ماند ز عشق لبش دهان سماع

مدارم یک زمان از کار فارغ (1297)

مدارم یک زمان از کار فارغ
که گردد آدمی غمخوار فارغ

چو فارغ شد غم او را سخره گیرد
مبادا هیچ کس ای یار فارغ

قلندر گرچه فارغ می‌نماید
ولیکن نیست در اسرار فارغ

ز اول می‌کشد او خار بسیار
همه گل گشت و گشت از خار فارغ

چو موری دانه‌ها انبار می‌کرد
سلیمان شد شد از انبار فارغ

چو دریاییست او پرکار و بی‌کار
از او گیرند و او ز ایثار فارغ

قلندر هست در کشتی نشسته
روان در را و از رفتار فارغ

در این حیرت بسی بینی در این راه
ز کشتی و ز دریابار فارغ

به یاد بحر مست از وهم کشتی
نشسته احمقی بسیار فارغ

امروز روز شادی و امسال سال لاغ (1298)

امروز روز شادی و امسال سال لاغ
نیکوست حال ما که نکو باد حال باغ

آمد بهار و گفت به نرگس به خنده گل
چشم من و تو روشن بی‌روی زشت زاغ

گل نقل بلبلان و شکر نقل طوطیان
سبزه‌ست و لاله زار و چمن کوری کلاغ

با سیب انار گفت که شفتالویی بده
گفت این هوس پزند همه منبلان راغ

شفتالوی مسیح به جان می‌توان خرید
جانی نه کز دلست ترقیش نه از دماغ

باغ و بهار هست رسول بهشت غیب
بشنو که بر رسول نباشد بجز بلاغ

در آفتابِ فضل گشا پر و بال نو
کز پیش آفتاب برفته‌ست میغ و ماغ

چندان شراب ریخت کنون ساقی ربیع
مستسقیان خاک از این فیض کرده کاغ

خورشید ما مقیم حَمَل در بهار جان
فارغ ز بهمنست و ز کانون زهی مساغ

سر همچنین بجنبان یعنی سر مرا
خاریدن آرزوست ندارم بدو فراغ

امروز پایْ دار که برپاست ساقیی
کبست خاک را و فلک را دو صد چراغ

گه آب می‌نماید و گه آتشی کز او
دل داغ داغ بود و رهانیده شد ز داغ

غم چیغ چیغ کرد چو در چنگ گربه موش
گو چیغ چیغ می‌کن و گو چاغ چاغ چاغ

آتش بزن به چرخه و پنبه دگر مریس
گردن چو دوک گشت این حرف چون پناغ

گویند شاه عشق ندارد وفا دروغ (1299)

گویند شاه عشق ندارد وفا دروغ
گویند صبح نبود شام تو را دروغ

گویند بهر عشق تو خود را چه می‌کشی
بعد از فنای جسم نباشد بقا دروغ

گویند اشک چشم تو در عشق بیهده‌ست
چون چشم بسته گشت نباشد لقا دروغ

گویند چون ز دور زمانه برون شدیم
زان سو روان نباشد این جان ما دروغ

گویند آن کسان که نرستند از خیال
جمله خیال بد قصص انبیا دروغ

گویند آن کسان که نرفتند راه راست
ره نیست بنده را به جناب خدا دروغ

گویند رازدان دل اسرار و راز غیب
بی‌واسطه نگوید مر بنده را دروغ

گویند بنده را نگشایند راز دل
وز لطف بنده را نبرد بر سما دروغ

گویند آن کسی که بود در سرشت خاک
با اهل آسمان نشود آشنا دروغ

گویند جان پاک از این آشیان خاک
با پر عشق برنپرد بر هوا دروغ

گویند ذره ذره بد و نیک خلق را
آن آفتاب حق نرساند جزا دروغ

خاموش کن ز گفت وگر گویدت کسی
جز حرف و صوت نیست سخن را ادا دروغ