در تابش خورشیدش رقصم به چه می‌باید (621)

در تابش خورشیدش رقصم به چه می‌باید
تا ذره چو رقص آید از منش به یاد آید

شد حامله هر ذره از تابش روی او
هر ذره از آن لذت صد ذره همی‌زاید

در هاون تن بنگر کز عشق سبک روحی
تا ذره شود خود را می‌کوبد و می‌ساید

گر گوهر و مرجانی جز خرد مشو این جا
زیرا که در این حضرت جز ذره نمی‌شاید

در گوهر جان بنگر اندر صدف این تن
کز دست گران جانی انگشت همی‌خاید

چون جان بپرد از تو این گوهر زندانی
چون ذره به اصلش شد خوانیش ولی ناید

ور سخت شود بندش در خون بزند نقبی
عمری برود در خون موییش نیالاید

جز تا به چه بابل او را نبود منزل
تا جان نشود جادو جایی بنیاساید

تبریز ز برج تو گر تابد شمس الدین
هم ابر شود چون مه هم ماه درافزاید

جان پیش تو هر ساعت می‌ریزد و می‌روید (622)

جان پیش تو هر ساعت می‌ریزد و می‌روید
از بهر یکی جان کس چون با تو سخن گوید

هر جا که نهی پایی از خاک بروید سر
وز بهر یکی سر کس دست از تو کجا شوید

روزی که بپرد جان از لذت بوی تو
جان داند و جان داند کز دوست چه می‌بوید

یک دم که خمار تو از مغز شود کمتر
صد نوحه برآرد سر هر موی همی‌موید

من خانه تهی کردم کز رخت تو پر دارم
می‌کاهم تا عشقت افزاید و افزوید

جانم ز پی عشق شمس الحق تبریزی
بی پای چو کشتی‌ها در بحر همی‌پوید

عاشق شده‌ای ای دل سودات مبارک (623)

عاشق شده‌ای ای دل سودات مبارک باد
از جا و مکان رستی آن جات مبارک باد

از هر دو جهان بگذر تنها زن و تنها خور
تا مُلک و مَلک گویند تنهات مبارک باد

ای پیش‌روِ مردی امروز تو برخوردی
ای زاهد فردایی فردات مبارک باد

کفرت همگی دین شد تلخت همه شیرین شد
حلوا شده‌ای کلی حلوات مبارک باد

در خانقه سینه غوغاست فقیران را
ای سینه بی‌کینه غوغات مبارک باد

این دیده دل دیده اشکی بد و دریا شد
دریاش همی‌گوید دریات مبارک باد

ای عاشق پنهانی آن یار قرینت باد
ای طالب بالایی بالات مبارک باد

ای جان پسندیده جوییده و کوشیده
پرهات بروییده پرهات مبارک باد

خامش کن و پنهان کن بازار نکو کردی
کالای عجب بردی کالات مبارک باد

هر ذره که بر بالا مِی‌ نوشد و پا کوبد (624)

هر ذره که بر بالا مِی‌ نوشد و پا کوبد
خورشید ازل بیند وز عشق خدا کوبد

آن را که بخنداند خوش دست برافشاند
وان را که بترساند دندان به دعا کوبد

مستست از آن باده با قامت خم داده
این چرخ بر این بالا ناقوس صلا کوبد

این عشق که مست آمد در باغ الست آمد
کانگور وجودم را در جهد و عنا کوبد

گر عشق نی مستستی یا باده پرستستی
در باغ چرا آید انگور چرا کوبد

تو پای همی‌کوبی و انگور نمی‌بینی
کاین صوفی جان تو در معصره‌ها کوبد

گویی همه رنج و غم بر من نهد آن همدم
چون باغ تو را باشد انگور که را کوبد

همخرقه ایوبی زان پای همی‌کوبی
هر کو شنود ارکض او پای وفا کوبد

از زمزمه یوسف یعقوب به رقص آمد
وان یوسف شیرین لب پا کوبد پا کوبد

ای طایفه پا کوبید چون حاضر آن جویید
باشد که سعادت پا در پای شما کوبد

این عشق چو بارانست ما برگ و گیا ای جان
باشد که دمی باران بر برگ و گیا کوبد

پا کوفت خلیل الله در آتش نمرودی
تا حلق ذبیح الله بر تیغ بلا کوبد

پا کوفته روح الله در بحر چو مرغابی
با طایر معراجی تا فوق هوا کوبد

خاموش کن و بی‌لب خوش طال بقا می‌زن
می‌ترس که چشم بد بر طال بقا کوبد

گر ماه شب افروزان روپوش روا دارد (625)

گر ماه شب افروزان روپوش روا دارد
گیرم که بپوشد رو بو را چه دوا دارد

گر نیز بپوشد رو ور نیز ببرد بو
از خنبش روحانی صد گونه گوا دارد

آن مه چو گریزانه آید سپس خانه
لیکن دل دیوانه صد گونه دغا دارد

غم گرچه بود دشمن گوید سر او با من
با مرغ دلم گوید کو دام کجا دارد

هر کآتش من دارد او خرقه ز من دارد (626)

هر کآتش من دارد او خرقه ز من دارد
زخمی چو حسینستش جامی چو حسن دارد

نفس ار چه که زاهد شد او راست نخواهد شد
ور راستیی خواهی آن سرو چمن دارد

جانیست تو را ساده نقش تو از آن زاده
در ساده جان بنگر کان ساده چه تن دارد

آیینه جان را بین هم ساده و هم نقشین
هر دم بت نو سازد گویی که شمن دارد

گه جانب دل باشد گه در غم گل باشد
ماننده آن مردی کز حرص دو زن دارد

کی شاد شود آن شه کز جان نبود آگه
کی ناز کند مرده کز شعر کفن دارد

می‌خاید چون اشتر یعنی که دهانم پر
خاییدن بی‌لقمه تصدیق ذقن دارد

مردانه تو مجنون شو و اندر لگن خون شو
گه ماده و گه نر نی کان شیوه زغن دارد

چون موسی رخ زردش توبه مکن از دردش
تا یار نعم گوید کر گفتن لن دارد

چون مست نعم گشتی بی‌غصه و غم گشتی
پس مست کجا داند کاین چرخ سخن دارد

گر چشمه بود دلکش دارد دهنت را خوش
لیکن همه گوهرها دریای عدن دارد

عاشق به سوی عاشق زنجیر همی‌درد (627)

عاشق به سوی عاشق زنجیر همی‌درد
دیوانه همی‌گردد تدبیر همی‌درد

تقصیر کجا گنجد در گرم روی عاشق
کز آتش عشق او تقصیر همی‌درد

تا حال جوان چه بود کان آتش بی‌علت
دراعه تقوا را بر پیر همی‌درد

صد پرده در پرده گر باشد در چشمی
ابروی کمان شکلش از تیر همی‌درد

مرغ دل هر عاشق کز بیضه برون آید
از چنگل تعجیلش تأخیر همی‌درد

این عالم چون قیرست پای همه بگرفته
چون آتش عشق آید این قیر همی‌درد

شمس الحق تبریزی هم خسرو و هم میرست
پیراهن هر صبری زان میر همی‌درد

ای دوست‌! شکر بهتر یا آنک شکر سازد‌؟ (628)

ای دوست‌! شکر بهتر یا آنک شکر سازد‌؟
خوبیِ قمر بهتر یا آنک قمر سازد‌؟

ای باغ‌! تویی خوشتر یا گلشنِ گل در تو‌؟
یا آنک برآرد گُل صد نرگس تر سازد‌؟

ای عقل‌! تو به باشی در دانش و در بینش
یا آنک به هر لحظه صد عقل و نظر سازد‌؟

ای عشق‌! اگر چه تو آشفته و پُرتابی
چیزی‌ست که از آتش بر عشق کمر سازد

بیخود شده‌ی آنم سرگشته و حیرانم
گاهی‌م بسوزد پر گاهی سر و پر سازد

دریای دل از لطفش پُر خسرو و پُر شیرین
وز قطره اندیشه صد گونه گهر سازد

آن جمله گهر‌ها را اندر شکند در عشق
وان عشق عجایب را هم چیز دگر سازد

شمس‌الحق تبریزی چون شمس دل ما را
در فعل کند تیغی در ذات سپر سازد

عاشق چو منی باید می‌سوزد و می‌سازد (629)

عاشق چو منی باید می‌سوزد و می‌سازد
ور نی مثل کودک تا کعب همی‌بازد

مه‌رو چو تویی باید ای ماه غلام تو
تا بر همه مه رویان می‌چربد و می‌نازد

عاشق چو منی باید کز مستی و بی‌خویشی
با خلق نپیوندد با خویش نپردازد

فارس چو تویی باید ای شاه سوار من
کز وهم و گمان زان سو می‌راند و می‌تازد

عشق آب حیات آمد برهاندت از مردن
ای شاه که او خود را در عشق دراندازد

چون شاخ زرست این جان می‌کش به خودش می‌دان
چندان که کشش بیند سوی تو همی‌یازد

باری دل و جان من مستست در آن معدن
هر روز چو نوعشقان فرهنگ نو آغازد

چون چنگ شوی از غم خم داده وانگه او
در بر کشدت شیرین بی‌واسطه بنوازد

آن آهوی مفتونش چون تازه شود خونش
آن شیر بدان آهو در میمنه بگرازد

شمس الحق تبریزی بر شمس فلک روزی
باشد که طراز نو شعشاع تو بطرازد

گر دیو و پری حارس باتیغ و سپر باشد (630)

گر دیو و پری حارس باتیغ و سپر باشد
چون حکم خدا آید آن زیر و زبر باشد

بر هر چه امیدستت کی گیرد او دستت
بر شکل عصا آید وان مار دوسر باشد

وان غصه که می‌گویی آن چاره نکردم دی
هر چاره که پنداری آن نیز غرر باشد

خودکرده شمر آن را چه خیزد از آن سودا
اندر پی صد چون آن صد دام دگر باشد

آن چاره همی‌کردم آن مات نمی‌آمد
آن چاره لنگت را آخر چه اثر باشد

از مات تو قوتی کن یا قوت شو او را تو
تا او تو شوی تو او این حصن و مفر باشد