پریر آن چهره یارم چه خوش بود (670)

پریر آن چهره یارم چه خوش بود
عتاب و ناز دلدارم چه خوش بود

به یادم نیست هیچ آن ماجراها
ولیکن زین خبر دارم چه خوش بود

در آن بزم و در آن جمع و در آن عیش
میان باغ و گلزارم چه خوش بود

اگر چه مست جام عشق بودم
رخ معشوق هشیارم چه خوش بود

دلم را ناله سرنای باید (671)

دلم را ناله سرنای باید
که از سرنای بوی یار آید

به جان خواهم نوای عاشقانه
کز آن ناله جمال جان نماید

همی‌نالم که از غم بار دارم
عجب این جان نالان تا چه زاید

بگو ای نای حال عاشقان را
که آواز تو جان می‌آزماید

ببین ای جان من کز بانگ طاسی
مه بگرفته چون وا می‌گشاید

بخوان بر سینه دل این عزیمت
که تا فریاد از پریان برآید

چو ناله مونس رنجور گردد
گرش گویی خمش کن هم نشاید

بگویم خفیه تا خواجه نرنجد (672)

بگویم خفیه تا خواجه نرنجد
که آن دلبر همی در بر نگنجد

ز مستی من ترازو را شکستم
ترازو کان گوهر را نسنجد

بتان را جمله زو بدرید سربند
که ماده گرگ با یوسف نغنجد

هم از جمله سیه روییست آن نیز
که پیش رومیی زنجی بزنجد

قراضه کیست پیش شمس تبریز
که گنج زر بیارد یا بگنجد

کسی کز غمزه‌ای صد عقل بندد (673)

کسی کز غمزه‌ای صد عقل بندد
گر او بر ما نخندد پس که خندد

اگر تسخر کند بر چرخ و خورشید
بود انصاف و انصاف آن پسندد

دلا می‌جوش همچون موج دریا
که گر دریا بیارامد بگندد

چو خورشیدی و از خود پاک گشتی
ز تو چنگ اجل جز غم نرندد

شکرشیرینی گفتن رها کن
ولیکن کان قندی چون نقندد

چنان کز غم دل دانا گریزد (674)

چنان کز غم دل دانا گریزد
دو چندان غم ز پیش ما گریزد

مگر ما شحنه‌ایم و غم چو دزدست
چو ما را دید جا از جا گریزد

بغرد شیر عشق و گله غم
چو صید از شیر در صحرا گریزد

ز نابینا برهنه غم ندارد
ز پیش دیده بینا گریزد

مرا سوداست تا غم را ببینم
ولیکن غم از این سودا گریزد

همه عالم به دست غم زبونند
چو او بیند مرا تنها گریزد

اگر بالا روم پستی گریزد
وگر پستی روم بالا گریزد

خمش باشم بود کاین غم درافتد
غلط خود غم ز ناگویا گریزد

هر آن دل‌ها که بی‌تو شاد باشد (675)

هر آن دل‌ها که بی‌تو شاد باشد
چو خاشاکی میان باد باشد

چو مرغ خانگی کز اوج پرد
چو شاگردی که بی‌استاد باشد

چه ماند صورتی کز خود تراشی
بدان شاهی که حوری زاد باشد

چه ماند هیبت شمشیر چوبین
به شمشیری که از پولاد باشد

تو عهدی کرده‌ای چون روح بودی
ولیکن کی تو را آن یاد باشد

اگر منکر شوی من صبر دارم
بدان روزی که روز داد باشد

سگ ار چه بی‌فغان و شر نباشد (676)

سگ ار چه بی‌فغان و شر نباشد
سگ ما چون سگ دیگر نباشد

شنو از مصطفی کو گفت دیوم
مسلمان شد دگر کافر نباشد

سگ اصحاب کهف و نفس پاکان
اگر بر در بود بر در نباشد

سگ اصحاب را خوی سگی نیست
گر این سر سگ نمود آن سر نباشد

که موسی را درخت آن شب چو اختر
نمود آذر ولیک آذر نباشد

عجب آن دلبر زیبا کجا شد (677)

عجب آن دلبر زیبا کجا شد
عجب آن سرو خوش بالا کجا شد

میان ما چو شمعی نور می‌داد
کجا شد ای عجب بی‌ما کجا شد

دلم چون برگ می‌لرزد همه روز
که دلبر نیم شب تنها کجا شد

برو بر ره بپرس از رهگذاران
که آن همراه جان افزا کجا شد

برو در باغ پرس از باغبانان
که آن شاخ گل رعنا کجا شد

برو بر بام پرس از پاسبانان
که آن سلطان بی‌همتا کجا شد

چو دیوانه همی‌گردم به صحرا
که آن آهو در این صحرا کجا شد

دو چشم من چو جیحون شد ز گریه
که آن گوهر در این دریا کجا شد

ز ماه و زهره می‌پرسم همه شب
که آن مه رو بر این بالا کجا شد

چو آن ماست چون با دیگرانست
چو این جا نیست او آن جا کجا شد

دل و جانش چو با الله پیوست
اگر زین آب و گل شد لاکجا شد

بگو روشن که شمس الدین تبریز
چو گفت الشمس لا یخفی کجا شد

به صورت یار من چون خشمگین شد (678)

به صورت یار من چون خشمگین شد
دلم گفت اه مگر با من به کین شد

به صد وادی فرورفتم به سودا
که چه چاره که چاره گر چنین شد

به سوی آسمان رفتم چو دیوان
از این درد آسمان من زمین شد

مرا گفتند راه راست برگیر
چه ره گیرم که یار راستین شد

مرا هم راه و همراهست یارم
که روی او مرا ایمان و دین شد

به زیر گلبنش هر کس که بنشست
سعادت با نشستش همنشین شد

در این گفتارم آن معنی طلب کن
نفس‌های خوشم او را کمین شد

ازیرا اسم‌ها عین مسماست
ز عین اسم آدم عین بین شد

اگر خواهی که عین جمع باشی
همین شد چاره و درمان همین شد

مخوان این گنج نامه دیگر ای جان
که این گنج از پی حکمت دفین شد

به کهگل چون بپوشم آفتابی
جهانی کی درون آستین شد

اگر تو زین ملولی وای بر تو
که تو پیرار مردی این یقین شد

زره بر آب می‌دان این سخن را
همان آبست الا شکل چین شد

ز خود محجوبشان کردم به گفتن
به پیش حاسدان واجب چنین شد

خمش باشم لب از گفتن ببندم
که مشتی بیس با پیری قرین شد

چو دیوم عاشق آن یک پری شد (679)

چو دیوم عاشق آن یک پری شد
ز دیو خویشتن یک سر بری شد

چو ناگاهان بدیدش همچو برقی
برون پرید عقلش را سری شد

در انگشت پری مُهر سلیمان
چو دید آن جان و دل در چاکری شد

چو سر چاکری عشق دریافت
فراز هفت چرخ مهتری شد

چو لب تر کرد او از جام عشقش
بدان خشکی لب او از تری شد

چو شد او مشتری عشق جنی
کمینه بندگانش مشتری شد

چو گاوی بود بی‌جان و زبان دیو
بداد جان و عشقش سامری شد

همه جور و جفا و محنت عشق
بر او شیرین چو مهر مادری شد

مگر درد فراق و جور هجران
که تاب آن نبودش زان بری شد

ز دست هجر او تا پیش مخدوم
که شمس‌الدین است بهر داوری شد

چو دیو آمد به پیشش خاک بوسید
از آتش با ملایک همپری شد

از آن مستی به تبریز است گردان
که از جانش هوای کافری شد