آکادمی پلیکان

دلم را ناله سرنای باید (671)

- اندازه متن +

دلم را ناله سرنای باید
که از سرنای بوی یار آید

به جان خواهم نوای عاشقانه
کز آن ناله جمال جان نماید

همی‌نالم که از غم بار دارم
عجب این جان نالان تا چه زاید

بگو ای نای حال عاشقان را
که آواز تو جان می‌آزماید

ببین ای جان من کز بانگ طاسی
مه بگرفته چون وا می‌گشاید

بخوان بر سینه دل این عزیمت
که تا فریاد از پریان برآید

چو ناله مونس رنجور گردد
گرش گویی خمش کن هم نشاید

میانگین امتیازات ۵ از ۵
از مجموع ۱ رای
نویسنده

پوریا پلیکان

و آنچه نمی‌پوسد پوسیدن است

تفکر خلاق
کتاب رمان شب‌های روشن

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

پشتیبانی
×