اشعار کوتاه

در بندگیت حلقه بگوشم ای شاه (1624)

در بندگیت حلقه بگوشم ای شاه
در چاکریت به جان بکوشم ای شاه

در خدمت تو چو سایه من پیش روم
تو شیری و من سیاه گوشم ای شاه

در عشق خلاصهٔ جنون از من خواه (1625)

در عشق خلاصهٔ جنون از من خواه
جان رفته و عقل سرنگون از من خواه

صد واقعهٔ روز فزون از من خواه
صد بادیه پر آتش و خون از من خواه

دی از سر سودای تو من شوریده (1626)

دی از سر سودای تو من شوریده
رفتم به چمن جامه چو گل بدریده

از جمله خوشیهای بهارم بی‌تو
جز آب روان نیامد اندر دیده

روی تو نماز آمد و چشمت روزه (1627)

روی تو نماز آمد و چشمت روزه
وین هر دو کنند از لبت دریوزه

جرمی کردم مگر که من مست بدم
آب تو بخوردم و شکستم کوزه

زلف تو که یکروزم از او روشن نه (1628)

زلف تو که یکروزم از او روشن نه
با خاک برآورد سرو با من نه

با هرچه درآرد سر او زنده شود
کانجا همه جانست سراسر تن نه

سه چیز ز من ربوده‌ای بگزیده (1629)

سه چیز ز من ربوده‌ای بگزیده
صبر از دل و رنگ از رخ و خواب از دیده

چابک دستی که دست و بازوت درست
تصویر عقول چون تو نازائیده

صاحب‌نظران راست تحیر پیشه (1630)

صاحب‌نظران راست تحیر پیشه
مر کوران را تفکر و اندیشه

صد شاخ خوش از غیب گل افشان بر تو
بر شاخ رضا چه میزنی تو تیشه

صحت که کُشد سقم و رنجوری به (1631)

صحت که کُشد سقم و رنجوری به
زان جامه که سازی بستم عوری به

چشمی که نبیند ره حق کوری به
صحبت که تقرب نبود دوری به

صوفی نشوی به فوطه و پشمینه (1632)

صوفی نشوی به فوطه و پشمینه
نه پیر شوی ز صحبت دیرینه

صوفی باید که صاف دارد سینه
انصاف بده صوفی و آنگه کینه

عشق غلب القلب و قد صار به (1633)

عشق غلب القلب و قد صار به
حتی فنی القلب بما جاربه

القلب کطیی خفض الریش به
عشق نتف الریش و قد طار به