اشعار کوتاه

ای صاف که می شور و چنین می‌گردی (1746)

ای صاف که می شور و چنین می‌گردی
بنشین و مگرد اگر چنین می‌گردی

جانا ز طلب هر دو قدم ریش شده
تو بر قدم باز پسین می‌گردی

ای طالب دنیا تو یکی مزدوری (1747)

ای طالب دنیا تو یکی مزدوری
وی عاشق خلد ازین حقیقت دوری

ای شاد بهر دو عالم از بی‌خبری
شادی غمش ندیده‌اش معذوری

ای عشق تو عین عالم حیرانی (1748)

ای عشق تو عین عالم حیرانی
سرمایهٔ سودای تو سرگردانی

حال من دلسوخته تا کی پرسی
چون می‌دانم که به ز من میدانی

ای قاصد جان من به جان میارزی (1749)

ای قاصد جان من به جان میارزی
جان خود چه بود هر دو جهان میارزی

این عالم کهنه آن ندارد بی‌تو
آن از تو طلب کنم که آن میارزی

ای کاش که من بدانمی کیستمی (1750)

ای کاش که من بدانمی کیستمی
در دایرهٔ حیات با چیستمی

گر پنبهٔ غفلتم نبودی در گوش
بر خود به هزار دیده بگریستمی

ای گل تو ز لطف گلستان می‌خندی (1751)

ای گل تو ز لطف گلستان می‌خندی
یا از دم عشق بلبلان می‌خندی

یا در رخ معشوق نهان می‌خندی
چیزیت بدو ماند از آن می‌خندی

ای کمتر مهمانیت آب گرمی (1752)

ای کمتر مهمانیت آب گرمی
کز لذت آن مست شود بی‌شرمی

ای خالق گردون به خودم مهمان کن
گردون به کجا برد به آب گرمی

ای گوی زنخ زلف چو چوگان داری (1753)

ای گوی زنخ زلف چو چوگان داری
ابروی کمان و تیر مژگان داری

خورشید جبین و چهرهٔ همچون ماه
می گون لبی و چشم چو مستان داری

ای ماه اگرچه روشن و پرنوری (1754)

ای ماه اگرچه روشن و پرنوری
از روشنی روی بت من دوری

وی نرگس اگرچه تازه و مخموری
رو چشم بتم ندیده‌ای معذوری

ای ماه برآمدی و تابان گشتی (1755)

ای ماه برآمدی و تابان گشتی
گرد فلک خویش خرامان گشتی

چون دانستی برابر جان گشتی
ناگاه فروشدی پنهان گشتی