اشعار کوتاه
تو میخندی بهانهای یافتهای
در خانهٔ خود دام و دغل بافتهای
ای چشم فراز کرده چون مظلومان
در حیله و مکر موی بشکافتهای
جانم ز طرب چون شکر انباشتهای
چون برگ گل اندر شکرم داشتهای
امروز مرا خنده فرو میگیرد
تا در دهنم چه خندهها کاشتهای
خوش خوش صنما تازه رخان آمدهای
خندان بدو لب لعل گزان آمدهای
آن روز دلم ز سینه بردی بس نیست
کامروز دگر به قصد جان آمدهای
در باغ درآ با گل اگر خار نهای
پیش آر موافقت گر اغیار نهای
چون زهر مدار روی اگر مار نهای
این نقش بخوان چو نقش دیوار نهای
گر آب دهی نهال خود کاشتهای
ور پست کنی مرا تو برداشتهای
خاکی بودم به زیر پاهای خسان
همچون فلکم مها تو افراشتهای
گر با همهای چو بی منی بیهمهای
ور بیهمهای چو با منی با همهای
در بند همه مباش، تو خود همه باش
آن دم داری که سخرهای دمدمهای
لطفی که مرا شبانه بنواختهای
امروز چو زلف خود پس انداختهای
چشم تو ز می مست و من از چشم تو مست
زان مست بدین مست نپرداختهای
با من ترش است روی یار قدری
شیرینتر از این ترش ندیدم شکری
بیزار شود شکر ز شیرینی خویش
گر زان شکر ترش بیابد خبری
با نااهلان اگر چو جانی باشی
ما را چه زیان تو در زیانی باشی
گیرم که تو معشوق جهانی باشی
آری باشی، ولی زمانی باشی
با یار به گلزار شدم رهگذری
بر گل نظری فکندم از بیخبری
دلدار به من گفت که شرمت بادا
رخسار من اینجا و تو بر گل نگری