اشعار کوتاه
بد میکنی و نیک طمع میداری
هم بد باشد سزای بدکرداری
با اینکه خداوند کریم است و رحیم
گندم ندهد بار چو جو میکاری
پران باشی چو در صف یارانی
پری باشی سقط چو بی ایشانی
تا پرانی تو حاکمی بر سر آن
چون پر گشتی ز باد سرگردانی
برخیز و به نزد آن نکونام درآی
در صحبت آن یار دلارام درآی
زین دام برون جه و در آن دام درآی
از در اگرت براند از بام درآی
بر ظلمت شب خیمهٔ مهتاب زدی
میخفت خرد بر رخ او آب زدی
دادی همه را به وعده خواب خرگوشی
وز تیغ فراق گردن خواب زدی
بر کار گذشته بین که حسرت نخوری
صوفی باشی و نام ماضی نبری
ابنالوقتی، جوانی و وقت بری
تا فوت نگردد این دم ما حضری
بر گلشن یارم گذرت بایستی
بر چهرهٔ او یک نظرت بایستی
در بیخبری گوی ز میدان بردی
از بیخبریها خبرت بایستی
بنمای به من رخت بکن مردمی
تا لاف زنم که دیدهام خرمی
ای جان جهان از تو چه باشد کمی
کز دیدن تو شاد شود آدمی
بوئی ز تو و گل معطر نی نی
با دیدنت آفتاب و اختر نی نی
گوئی که شب است سوی روزن بنگر
گر تو بروی شب است دیگر نی نی
بیآتش عشق تو نخوردم آبی
بینقش خیال تو ندیدم آبی
در آب تو کوست چون شراب نابی
مینالم و میگردم چون دولابی
بیچاره دلا که آینهٔ هر اثری
گر سر کشی از صفات با دردسری
ای آینهای که قابل خیر وشری
زان عکس ترا چه غم که تو بیخبری