بر ظلمت شب خیمهٔ مهتاب زدی (1799)
-
اندازه متن
+
بر ظلمت شب خیمهٔ مهتاب زدی
میخفت خرد بر رخ او آب زدی
دادی همه را به وعده خواب خرگوشی
وز تیغ فراق گردن خواب زدی
بر ظلمت شب خیمهٔ مهتاب زدی
میخفت خرد بر رخ او آب زدی
دادی همه را به وعده خواب خرگوشی
وز تیغ فراق گردن خواب زدی
آن یکی بیچارهٔ مفلس…
شب رفت و نرفت ای بتِ سیمینبرِ من سودای مناجات غمت از سرِ من
خواب شب…

