اشعار کوتاه

تا عاشق آن روی پریزاد شوی (1816)

تا عاشق آن روی پریزاد شوی
وانگه هردم چو خاک برباد شوی

دانم که در آتشی و بگذاشتمت
باشد که در این واقعه استاد شوی

تا هشیاری به طعم مستی نرسی (1817)

تا هشیاری به طعم مستی نرسی
تا تن ندهی به جان پرستی نرسی

تا در غم عشق دوست چون آتش و آب
از خود نشوی نیست به هستی نرسی

تقصیر نکرد عشق در خماری (1818)

تقصیر نکرد عشق در خماری
تقصیر مکن تو ساقی از دلداری

از خود گله کن اگر خماری داری
تا خشت به آسیا بری خاک آری

تو آب نه‌ای خاک نه‌ای تو دگری (1819)

تو آب نه‌ای خاک نه‌ای تو دگری
بیرون ز جهان آب و گل در سفری

قالب جویست و جان در او آب حیات
آنجا که توی از این دو هم بی‌خبری

توبه کردم ز شور و بی‌خویشتنی (1820)

توبه کردم ز شور و بی‌خویشتنی
عشقت بشنید از من به این ممتحنی

از هیزم توبهٔ من آتش بفروخت
می‌سوخت مرا که توبه دیگر نکنی

تو دوش چه خواب دیده‌ای می‌دانی (1821)

تو دوش چه خواب دیده‌ای می‌دانی
نی دانش آن نیست بدین آسانی

در دست و تن تو کاله پنهان کرده است
ای شحنه چراش زو نمی‌رنجانی

تو سیر شدی من نشدم زین مستی (1822)

تو سیر شدی من نشدم زین مستی
من نیست شدم تو آنچه هستی هستی

تا آب ز نا و آسیا می‌ریزد
می‌گردد سنگ و می‌زخد در پستی

جانا ز تو بیزار شوم نی نی نی (1823)

جانا ز تو بیزار شوم نی نی نی
با جز تو دگر یار شوم نی نی نی

در باغ وصالت چو همه گل بینم
سرگشته بهر خار شوم نی نی نی

جان بگریزد اگر ز جان بگریزی (1824)

جان بگریزد اگر ز جان بگریزی
وز دل بگریزم ار از آن بگریزی

تو تیری و ما همچو کمانیم هنوز
تیری چه عجب گر ز کمان بگریزی

جان در ره ما بباز اگر مرد دلی (1825)

جان در ره ما بباز اگر مرد دلی
ورنی سر خویش گیر کز ما بحلی

این ملک کسی نیافت از تنگ دلی
حق می‌طلبی و مانده در آب و گلی