اشعار کوتاه
جان دید ز جانان ازل دمسازی
میخواهد کز من ببرد هنبازی
این بازیها که جان برون آورده است
ما را به خود تمام بازی بازی
جان روز چو مار است به شب چون ماهی
بنگر که تو با کدام جان همراهی
گه با هاروت ساحر اندر چاهی
گه در دل زهره پاسبان ماهی
جانم دارد ز عشق جانافزائی
از سوداها لطیفتر سودائی
وز شهر تنم چو لولیان آواره است
هر روز به منزلی و هر شب جائی
چشمان خمار و روی رخشان داری
کان گوهر و لعل بدخشان داری
گیرم که چو غنچه خنده پنهان داری
گل را ز جمال خود تو خندان داری
چشم تو بهر غمزه بسوزد مستی
گر دلبندی هزار خون کردستی
از پای درآمد دل و دل پای نداشت
از دست کسی که او ندارد رستی
چشم مستت ز عادت خماری
افغان که نهاد رسم تنها خواری
چون می مددیست این بخیلیت چراست
می می نخوری و شیره میافشاری
چندان گفتی که از بیان بگذشتی
چندان گشتی بگرد آن کان گشتی
کشتی سخن در آب چندان راندی
نی تخته بماند نی تو و نی کشتی
چون جمله خطا کنم صوابم تو بسی
مقصود از این عمر خرابم تو بسی
من میدانم که چون بخواهم رفتن
پرسند چه کردهای جوابم تو بسی
چون خار بکاری رخ گل میخاری
تا گل ناری بر ندهد گلناری
فعل تو چو تخم و این جهان طاحون است
تا خشت بر آسیا بری خاک آری
چون ساز کند عدم حیات افزائی
گیری ز عدم لقمه و خوش میخائی
در میرسدت طبق طبق حلواها
آنجا نه دکان پدید و نه حلوائی