اشعار کوتاه

شادی شادی و ای حریفان شادی (1896)

شادی شادی و ای حریفان شادی
زان سوسن آزاد هزار آزادی

می‌گفت که دادی عاشقی من دادم
آری دادی مها و دادی دادی

شب رفت و دلت نگشت سیر، ای ایچی (1897)

شب رفت و دلت نگشت سیر، ای ایچی
دست تو اگر نگیرد آن مه هیچی

خفتند حریفان همه چاره‌ات اینست
کاندر می لعل و در سر خود پیچی

شمشیر اگر گردن جان ببریدی (1898)

شمشیر اگر گردن جان ببریدی
بل احیاء بربهم که شنیدی

روح یحیی اگر نه باقی بودی
در خون سر او سه ماه کی گردیدی

شمعی است دل مراد افروختنی (1899)

شمعی است دل مراد افروختنی
چاکیست ز هجر دوست بردوختنی

ای بی‌خبر از ساختن و سوختنی
عشق آمدنی بود نه آموختنی

صد روز دراز گر به هم پیوندی (1900)

صد روز دراز گر به هم پیوندی
جان را نشود از این فغان خرسندی

ای آن که به این حدیث ما می‌خندی
مجنون نشدی هنوز دانشمندی

عاشق شوی ای دل و ز جان اندیشی (1901)

عاشق شوی ای دل و ز جان اندیشی
دزدی کنی و ز پاسبان اندیشی

دعوی محبت کنی ای بی‌معنی
وانگه ز زبان این و آن اندیشی

عالم سبز است و هر طرف بستانی (1902)

عالم سبز است و هر طرف بستانی
از عکس جمال گل‌رخی خندانی

هر سو گهریست مشتعل از کانی
هر سو جانیست متصل با جانی

عاینت حمامة تحاکی حالی (1903)

عاینت حمامة تحاکی حالی
تبکی و تصیح فوق غصن عالی

او ناله همی‌کرد و منش می‌گفتم
می‌نال بر این پرده که خوش می‌نالی

عشق آن نبود که هر زمان برخیزی (1904)

عشق آن نبود که هر زمان برخیزی
وز زیر دو پای خویش گردانگیزی

عشق آن باشد که چون درآئی به سماع
جان در بازی وز دو جهان برخیزی

عشقت صنما چه دلبریها کردی (1905)

عشقت صنما چه دلبریها کردی
در کشتن بنده ساحریها کردی

بخشی همه عشقت به سمرقند دلم
آگاه نی چه کافریها کردی