اشعار کوتاه

عید آمد و عید بس مبارک عیدی (1906)

عید آمد و عید بس مبارک عیدی
گر گردون را دهان بدی خندیدی

این هست ولیک اگر ز من بشنیدی
افسوس که عید عید ما را دیدی

عید آمد و هرکس قدری مقداری (1907)

عید آمد و هرکس قدری مقداری
آراسته خود را ز پی دیداری

ما را چو توی عید بکن تیماری
ای خلعت گل فکنده بر هر خاری

غم را دیدم گرفته جام دردی (1908)

غم را دیدم گرفته جام دردی
گفتم که غما خبر بود رخ زردی

گفتا چکنم که شادیی آوردی
بازار مرا خراب و کاسد کردی

غمهای مرا همه بناغم داری (1909)

غمهای مرا همه بناغم داری
واندر غم خود همچو بناغم داری

گویی که تراام و چرا غم داری
ترسم که نباشی و چراغم داری

کافر نشدی حدیث ایمان چکنی (1910)

کافر نشدی حدیث ایمان چکنی
بی‌جان نشدی حدیث جانان چکنی

در عربدهٔ نفس رکیکی تو هنوز
بیهوده حدیث سر سلطان چکنی

گاه از غم او دست ز جان می‌شوئی (1911)

گاه از غم او دست ز جان می‌شوئی
گه قصهٔ آ، به درد دل می‌گوئی

سرگشته چرا گرد جهان می‌پوئی
کو از تو برون نیست کرا می‌جویی

گر آنکه امین و محرم این رازی (1912)

گر آنکه امین و محرم این رازی
در بازی بیدلان مکن طنازی

بازیست ولیک آتش راستیش
بس عاشق را که کشت بازی بازی

گر بگریزی چو آهوان بگریزی (1913)

گر بگریزی چو آهوان بگریزی
ور بستیزی چون آهنان بستیزی

زان شاخ گلی که ما درآویخته‌ایم
ای مرغک زیرک به دو پا آویزی

گر تو نکنی سلام ما را در پی (1914)

گر تو نکنی سلام ما را در پی
چون جمله نشاطی و سلامی چون می

چوپان جهانی و امان جانها
دفع گرگی گر نکنی هی هی هی

گر خار بدین دیدهٔ چون جوی زنی (1915)

گر خار بدین دیدهٔ چون جوی زنی
ور تیر جفا بر دل چون موی زنی

من دست ز دامن تو کوته نکنم
گر همچو دفم هزار بر روی زنی