اشعار کوتاه

دو کون خیال خانه‌ای بیش نبود (703)

دو کون خیال خانه‌ای بیش نبود
وامد شد ما بهانه‌ای بیش نبود

عمریست که قصه‌ای ز جان می‌شنوی
قصه چه کنم فسانه‌ای بیش نبود

دی باغ ز وی شکر سلامت میکرد (704)

دی باغ ز وی شکر سلامت میکرد
بر روی شکوفه‌ها علامت میکرد

آن سرو چمن دعوی قامت میکرد
گل خنده‌زنان بر او قیامت میکرد

دی بنده بر آن قمر جانی شد (705)

دی بنده بر آن قمر جانی شد
یک نکته بگفت و بحث را بانی شد

میخواست که مدعاش ثابت گردد
ثابت نشد آن و مدعی فانی شد

دی چشم تو رای سحر مطلق میزد (706)

دی چشم تو رای سحر مطلق میزد
روی تو ره گنبد از رق میزد

تا داشتی آفتاب در سایهٔ زلف
جان بر صفت ذره معلق میزد

دیدم رخت از غم سر موئیم نماند (707)

دیدم رخت از غم سر موئیم نماند
جز بندگی روی تو روئیم نماند

با دل گفتم که آرزوئی در خواه
دل گفت که هیچ آرزوئیم نماند

دی می‌رفتی بر تو نظر می‌کردند (708)

دی می‌رفتی بر تو نظر می‌کردند
آنانکه به مذهب تناسخ فردند

سوگند به اعتقاد خود می‌خوردند
کاین یوسف ثانیست که باز آوردند

دیوانه میان خلق پیدا باشد (709)

دیوانه میان خلق پیدا باشد
زیرا که سوار اسب سودا باشد

دیوانه کسی بود که او را نشناخت
دیوانه به نزد ما شناسا باشد

رفتم بدر خانهٔ آنخوش پیوند (710)

رفتم بدر خانهٔ آنخوش پیوند
بیرون آمد بنزد من خنداخند

اندر بر خود کشید نیکم چون قند
کای عاشق و ای عارف و ای دانشمند

رو دیده بدوز تا دلت دیده شود (711)

رو دیده بدوز تا دلت دیده شود
زاندیده جهان دگرت دیده شود

گر تو ز پسند خویش بیرون آئی
کارت همه سر بسر پسندیده شود

روز آمد و غوغای تو در بردارد (712)

روز آمد و غوغای تو در بردارد
شب آمد و سودای تو بر سر دارد

کار شب و روز نیست این کار منست
کی دو خر لنگ بار من بردارد