اشعار کوتاه

دل جمله حکایت از بهار تو کند (693)

دل جمله حکایت از بهار تو کند
جان جمله حدیث لاله‌زار تو کند

مستی ز دو چشم پرخمار تو کند
تا خدمت لعل آبدار تو کند

دل داد مرا که دلستان را بزدم (694)

دل داد مرا که دلستان را بزدم
آن را که نواختم همان را بزدم

جانیکه بر آن زنده‌ام و خندانم
دیوانه شدم چنانکه جان را بزدم

دلدار ابد گرد دلم میگردد (695)

دلدار ابد گرد دلم میگردد
گرد دل و جان خجلم میگردد

زین گل چو درخت سر برآرم خندان
کاب حیوان گرد گلم میگردد

دل در پی دلدار بسی تاخت و نشد (696)

دل در پی دلدار بسی تاخت و نشد
هر خشک و تری که داشت درباخت و نشد

بیچاره به کنج سینه بنشست بمکر
هر حیله و فن که داشت پرداخت و نشد

دل دوش در این عشق حریف ما بود (697)

دل دوش در این عشق حریف ما بود
شب تا به سحرگاه نخفت و ناسود

چون صبح دمید سوی تو آمد زود
با چهرهٔ زرد و دیدهٔ خون‌آلود

دل را بدهم پند که عمدا نرود (698)

دل را بدهم پند که عمدا نرود
پیش بت شنگ من از آنجا نرود

لب می‌گزد آن بت که کجا افتادی
او کیست که باشد که رود یا نرود

دل‌ها به سماع بیقرار افتادند (699)

دل‌ها به سماع بیقرار افتادند
چون ابر بهار پر شرار افتادند

ای زهرهٔ عیش کف رحمت بگشای
کاین مطرب و کف و دف ز کار افتادند

دل هرچه در آشکار و پنهان گوید (700)

دل هرچه در آشکار و پنهان گوید
زانموی چو مشک عنبرافشان گوید

این آشفته است و او پریشان دانم
کاشفته سخنهای پریشان گوید

دوش آن بت من همچو مه گردون بود (701)

دوش آن بت من همچو مه گردون بود
نی نی که به حسن از آفتاب افزون بود

از دایرهٔ خیال ما بیرون بود
دانم که نکو بود ندانم چه بود

دوش از قمر تو آسمان مینوشید (702)

دوش از قمر تو آسمان مینوشید
وز آب حیات تو جهان مینوشید

زان آب حیاتی که حیاتست مزید
در هرچه حیات بود آن مینوشید