اشعار کوتاه

سرهای درختان گل رعنا چیدند (733)

سرهای درختان گل رعنا چیدند
آن یعقوبان یوسف خود را دیدند

ایام زمستان چو سیه پوشیدند
آخر ز پس نوحه‌گری خندیدند

سودای ترا بهانه‌ای بس باشد (734)

سودای ترا بهانه‌ای بس باشد
مستان ترا ترانه‌ای بس باشد

در کشتن ما چه میزنی تیغ جفا
ما را سر تازیانه‌ای بس باشد

سوز دل عاشقان شررها دارد (735)

سوز دل عاشقان شررها دارد
درد دل بی‌دلان اثرها دارد

نشنیدستی که آه دلسوختگان
بر حضرت رحمت گذرها دارد

شاد آنکه جمال ماهتابش ببرد (736)

شاد آنکه جمال ماهتابش ببرد
ساقی کرم مست و خرابش ببرد

می‌آید آب دیده می‌ناید خواب
ترسد که اگر بیاید آبش ببرد

شاد آنکه ز دور ما یار ما بنماید (737)

شاد آنکه ز دور ما یار ما بنماید
چون بچهٔ خرد آستین برخاید

چون دید مرا کنار را بگشاید
چون باز جهد مرغ دلم برباید

شادی همه طالبان که مطلوب رسید (738)

شادی همه طالبان که مطلوب رسید
داد ای همه عاشقان که محبوب رسید

آن صحت رنجهای ایوب رسید
آن یوسف صد هزار یعقوب رسید

شادم که غم تو در دل من گنجد (739)

شادم که غم تو در دل من گنجد
زیرا که غمت بجای روشن گنجد

آن غم که نگنجد در افلاک و زمین
اندر دل چون چشمهٔ سوزن گنجد

شادی زمانه با غمم برنامد (740)

شادی زمانه با غمم برنامد
جز از غم دوست مرهمم برنامد

گفتم که به بینمش چه دمها دهمش
چون راست بدیدمش دمم برنامد

شاهیست که تو هرچه بپوشی داند (741)

شاهیست که تو هرچه بپوشی داند
بی‌کام و زبان گر بخروشی داند

هر کس هوس سخن فروشی داند
من بندهٔ آنم که خموشی داند

شب چون دل عاشقان پر از سودا شد (742)

شب چون دل عاشقان پر از سودا شد
از چشم بد و نیک جهان تنها شد

با خون دلم چون سفر پنهانی
گویند اشارتی که وقت آنها شد