اشعار کوتاه

شب رفت کجا رفت همانجای که بود (743)

شب رفت کجا رفت همانجای که بود
تا خانه رود باز یقین هر موجود

ای شب چو روی بدان مقام موعود
از من برسان که آن فلانی چون بود

شب گشت که خلقان همه در خواب روند (744)

شب گشت که خلقان همه در خواب روند
مانندهٔ ماهی همه در آب روند

چون روز شود جانب اسباب روند
قوم دگری بسوی وهاب روند

شور آوردم که گاو گردون نکشد (745)

شور آوردم که گاو گردون نکشد
دیوانگیی که صد چو مجنون نکشد

هم من بکشم که شور تو جان منست
جان خود را بگو کسی چون نکشد

شور عجبی در سر ما میگردد (746)

شور عجبی در سر ما میگردد
دل مرغ شده است و در هوا میگردد

هر ذرهٔ ما جدا جدا میگردد
دلدار مگر در همه جا میگردد

شیرین سخنی در دل ما میخندد (747)

شیرین سخنی در دل ما میخندد
بر خسرو شیرین سخنی می‌بندد

گه تند کند مرا و او رام شود
گه رام کند مرا و او می‌تندد

صافی صفت و پاک نظر باید بود (748)

صافی صفت و پاک نظر باید بود
وز هرچه جز اوست بیخبر باید بود

هر لحظه اگر هزار دردت باشد
در آرزوی درد دگر باید بود

صبح آمد و وقت روشنائی آمد (749)

صبح آمد و وقت روشنائی آمد
شبخیزان را دم جدائی آمد

آن چشم چو پاسبان فروبست بخواب
وقت هوس شکر ربائی آمد

صبح است و صبا مشک فشان می‌گذرد (750)

صبح است و صبا مشک فشان می‌گذرد
دریاب که از کوی فلان می‌گذرد

برخیز چه خسبی که جهان می‌گذرد
بوئی بستان که کاروان می‌گذرد

صد بار ز سر برفت عقلم و آمد (751)

صد بار ز سر برفت عقلم و آمد
تا کی ز می شیفتگان آشامد

از کار بماندم وز بیکاری نیز
تا عاقبت کار کجا انجامد

صد سال بقای آن بت مهوش باد (752)

صد سال بقای آن بت مهوش باد
تیر غم او دل من ترکش باد

بر خاک درش بمرد خوش خوش دل من
یارب که دعا کرد که خاکش خوش باد