اشعار کوتاه

مائیم و هوای یار مه رو شب و روز (963)

مائیم و هوای یار مه رو شب و روز
چون ماهی تشنه اندر این جو شب و روز

زین روز شبان کجا برد بو شب و روز
خود در شب وصل عاشقان کو شب و روز

مردانه بیا که نیست کار تو مجاز (964)

مردانه بیا که نیست کار تو مجاز
آغاز بنه ترانهٔ بی‌آغاز

سبلت می‌مال، خواجهٔ شهری تو
آخر ز گزاف نیست این ریش دراز

معشوقهٔ ما کران نگیرد هرگز (965)

معشوقهٔ ما کران نگیرد هرگز
وین شمع و چراغ ما نمیرد هرگز

هم صورت و هم آینه والله که ویست
این آینه زنگی نپذیرد هرگز

من بودم و دوش آن بت بنده نواز (966)

من بودم و دوش آن بت بنده نواز
از من همه لابه بود و از وی همه ناز

شب رفت و حدیث ما به پایان نرسید
شبرا چه گنه حدیث ما بود دراز

من سیر نگشته‌ام ز تو یار هنوز (967)

من سیر نگشته‌ام ز تو یار هنوز
وامم داری نبات بسیار هنوز

گر از سر خاک من برآید خاری
لب بگشاید به عشقت آن خار هنوز

من همتیم کجا بود چون من باز (968)

من همتیم کجا بود چون من باز
عرضه نکنم به هیچکس آز و نیاز

با خویشتنم خوش است در پردهٔ راز
گه صید و گهی قید و گهی ناز و گه آز

میگوید مرمرا نگار دلسوز (969)

میگوید مرمرا نگار دلسوز
میباید رفت چون به پایان شد روز

ای شب تو برون میای از کتم عدم
خورشید تو خویش را بدین چرخ بدوز

نی چارهٔ آنکه با تو باشم همراز (970)

نی چارهٔ آنکه با تو باشم همراز
نی زهرهٔ آنکه بی‌تو پردازم راز

کارم ز تو البته نمیگردد ساز
کار من بیچاره حدیثی است دراز

هین وقت صبوحست میان شب و روز (971)

هین وقت صبوحست میان شب و روز
غیر از مه وخورشید چراغی مفروز

زان آتش آب گونه یک شعله برآر
در بنگه اندیشه زن و پاک بسوز

یاری خواهی ز یار با یار بساز (972)

یاری خواهی ز یار با یار بساز
سودت سوداست با خریدار بساز

از بهر وصال ماه از شب مگریز
وز بهر گل و گلاب با خار بساز