اشعار کوتاه

یک شب چو ستاره گر نخسبی تا روز (973)

یک شب چو ستاره گر نخسبی تا روز
تابد به تو اینچنین مه جان‌افروز

در تاریکیست آب حیوان تو مخسب
شاید که شبی در آب اندازی پوز

آمد آمد ترش ترش یعنی بس (974)

آمد آمد ترش ترش یعنی بس
میپندارد که من بترسم ز عسس

آن مرغ دلی که نیست در بند قفس
او را تو مترسان که نترسد از کس

احوال دلم هر سحر از باد بپرس (975)

احوال دلم هر سحر از باد بپرس
تا شاد شوی از من ناشاد بپرس

ور کشتن بیگناه سودات شود
از چشم خود آن جادوی استاد بپرس

از حادثهٔ جهان زاینده مترس (976)

از حادثهٔ جهان زاینده مترس
وز هرچه رسد چو نیست پاینده مترس

این یکدم عمر را غنیمت میدان
از رفته میندیش وز آینده مترس

از روز قیامت جهان‌سوز بترس (977)

از روز قیامت جهان‌سوز بترس
وز ناوک انتقام دلدوز بترس

ای در شب حرص خفته در خواب دراز
صبح اجلت رسید از روز بترس

ای یوسف جان ز حال یعقوب بپرس (978)

ای یوسف جان ز حال یعقوب بپرس
وی جان کرم ز رنج ایوب بپرس

وی جمله خوبان بر تو لعبتگان
حال دل ما ز هجرنا خوب بپرس

جانا صفت قدم ز ابروت بپرس (979)

جانا صفت قدم ز ابروت بپرس
آشفتگیم ز زلف هندوت بپرس

حال دلم از دهان تنگت بطلب
بیماری من ز چشم جادوت بپرس

چون روبه من شدی تو از شیر مترس (980)

چون روبه من شدی تو از شیر مترس
چون دولت تو منم ز ادبیر مترس

از چرخ چو آن ماه ترا همراه است
گر روز بگاهست وگر دیر مترس

دارد به قدح می حرامی که مپرس (981)

دارد به قدح می حرامی که مپرس
یک دشمن جان شگرف حامی که مپرس

پیشم دارد شراب خامی که مپرس
می‌خواند مرمرا به نامی که مپرس

دلدار چنان مشوش آمد که مپرس (982)

دلدار چنان مشوش آمد که مپرس
هجرانش چنان پر آتش آمد که مپرس

گفتم که مکن گفت مکن تا نکنم
این یک سخنم چنان خوش آمد که مپرس