دیوان شمس

بازآی که یار بر سر پیمانست (228)

بازآی که یار بر سر پیمانست
از مهر تو برنگشت صد چندانست

تو بر سر مهری که ترا یکجانست
او چون باشد که جان جان جانست

با شاه هر آنکسی که در خرگاهست (229)

با شاه هر آنکسی که در خرگاهست
آن از کرم و لطف و عطای شاهست

با شاه کجا رسی بهر بیخویشی
زانجانب بیخودی هزاران راهست

با شب گفتم گر بمهت ایمانست (230)

با شب گفتم گر بمهت ایمانست
این زود گذشتن تو از نقصانست

شب روی به من کرد و چنین عذری گفت
ما را چه گنه چو عشق بی‌پایانست

تا شب میگو که روز ما را شب نیست (231)

تا شب میگو که روز ما را شب نیست
در مذهب عشق و عشق را مذهب نیست

عشق آن بحریست کش کران ولب نیست
بس غرقه شوند و ناله و یارب نیست

با عشق کلاه بر کمر دوز خوش است (232)

با عشق کلاه بر کمر دوز خوش است
با نالهٔ سرنای جگرسوز خوش است

ای مطرب چنگ و نای را تا بسحر
بنواز بر این صفت که تا روز خوش است

با عشق نشین که گوهر کان تو است (233)

با عشق نشین که گوهر کان تو است
آنکس را جو که تا ابد آن تو است

آنرا بمخوان جان که غم جان تو است
بر خویش حرام کن اگر نان تو است

با ما ز ازل رفته قراری دگر است (234)

با ما ز ازل رفته قراری دگر است
این عالم اجساد دیاری دگر است

ای زاهد شبخیز تو مغرور نماز
بیرون ز نماز روزگاری دگر است

با نی گفتم که بر تو بیداد ز کیست (235)

با نی گفتم که بر تو بیداد ز کیست
بی‌هیچ زیان ناله و فریاد تو چیست

گفتا ز شکر بریدند اینک مرا
بی‌ناله و فریاد نمیدانم زیست

با هرکه نشستی و نشد جمع دلت (236)

با هرکه نشستی و نشد جمع دلت
وز تو نرمید زحمت آب و گلت

زنهار تو پرهیز کن از صحبت او
ورنی نکند جان کریمان بحلت

با هستی و نیستیم بیگانگی است (237)

با هستی و نیستیم بیگانگی است
وز هر دو بریدیم نه مردانگی است

گر من ز عجایبی که در دل دارم
دیوانه نمی‌شوم ز دیوانگی است