دیوان شمس

بی‌بحر صفا گوهر ما سنگ آمد (590)

بی‌بحر صفا گوهر ما سنگ آمد
بی‌جان جهان جان و جهان تنگ آمد

چون صحبت دوست صیقل جان و دلست
در جان گیرش که رافع زنگ آمد

بی‌تو جانا قرار نتوانم کرد (591)

بی‌تو جانا قرار نتوانم کرد
احسان ترا شمار نتوانم کرد

گر بر تن من شود زبان هر موئی
یک شکر تو از هزار نتوانم کرد

بیت و غزل و شعر مرا آب ببرد (592)

بیت و غزل و شعر مرا آب ببرد
رختی که نداشتیم سیلاب ببرد

نیک و بد زهد و پارسائی را
مهتاب بداد و باز مهتاب ببرد

بیدار شو ای دل که جهان می‌گذرد (593)

بیدار شو ای دل که جهان می‌گذرد
وین مایهٔ عمر، رایگان می‌گذرد

در منزل تن مَخُسب و غافل منشین
کز منزلِ عمر، کاروان می‌گذرد

پیران خرابات غمت بسیارند (594)

پیران خرابات غمت بسیارند
چون چشم تو هم خفته و هم بیدارند

بفرست شراب کاندلشدگان
نه مست حقیقتند و نی هشیارند

بی‌زارم از آن آب که آتش نشود (595)

بی‌زارم از آن آب که آتش نشود
در زلف مشوشی مشوش نشود

معشوقهٔ ما خوش است بیخوش نشود
آن سر دارد که هیچ سرکش نشود

بی‌زارم از آن لعل که پیروزه بود (596)

بی‌زارم از آن لعل که پیروزه بود
بی‌زارم از آن عشق که سه روزه بود

بی‌زارم از آن ملک که دریوزه بود
بی‌زارم از آن عید که در روزه بود

بی‌عشق نشاط و طرب افزون نشود (597)

بی‌عشق نشاط و طرب افزون نشود
بی‌عشق وجود خوب و موزون نشود

صد قطره ز ابر اگر به دریا بارد
بی‌جنبش عشق در مکنون نشود

بیمارم و غم در امتحانم دارد (598)

بیمارم و غم در امتحانم دارد
اما غم او تر و جوانم دارد

این طرفه نگر که هرچه در رنجوری
بیرون ز غمش خورم زیانم دارد

بی‌من به زبان من سخن می‌آید (599)

بی‌من به زبان من سخن می‌آید
من بی‌خبرم از آنکه می‌فرماید

زهر و شکر آرزوی من می‌آید
ز آینده که داند چه کرا میشاید