بیزارم از آن آب که آتش نشود (595)
-
اندازه متن
+
بیزارم از آن آب که آتش نشود
در زلف مشوشی مشوش نشود
معشوقهٔ ما خوش است بیخوش نشود
آن سر دارد که هیچ سرکش نشود
بیزارم از آن آب که آتش نشود
در زلف مشوشی مشوش نشود
معشوقهٔ ما خوش است بیخوش نشود
آن سر دارد که هیچ سرکش نشود
ای دلارام من و ای دل شکن وی کشیده خویش بیجرمی ز من
از نظر رفتی…
ای آنکه مرا دهر زبان میدانی ور زانکه ببندند دهان میدانی
ور جان و دلم نهان…

