دیوان شمس

دشنام که از لب تو مهوش باشد (690)

دشنام که از لب تو مهوش باشد
چون لعل بود که اصلش آتش باشد

بر گوی که دشنام تو دلکش باشد
هر باد که بر گل گذرد خوش باشد

دل با هوس تو زاد و بودی دارد (691)

دل با هوس تو زاد و بودی دارد
با سایهٔ تو گفت و شنودی دارد

لاحول همی کنم ولیکن لاحول
در عشق گمان مکن که سودی دارد

دلتنگ مشو که دلگشائی آمد (692)

دلتنگ مشو که دلگشائی آمد
دل نیک نواز با نوائی آمد

غم را چو مگس شکست اکنون پر و بال
کز جانب قاف جان همائی آمد

دل جمله حکایت از بهار تو کند (693)

دل جمله حکایت از بهار تو کند
جان جمله حدیث لاله‌زار تو کند

مستی ز دو چشم پرخمار تو کند
تا خدمت لعل آبدار تو کند

دل داد مرا که دلستان را بزدم (694)

دل داد مرا که دلستان را بزدم
آن را که نواختم همان را بزدم

جانیکه بر آن زنده‌ام و خندانم
دیوانه شدم چنانکه جان را بزدم

دلدار ابد گرد دلم میگردد (695)

دلدار ابد گرد دلم میگردد
گرد دل و جان خجلم میگردد

زین گل چو درخت سر برآرم خندان
کاب حیوان گرد گلم میگردد

دل در پی دلدار بسی تاخت و نشد (696)

دل در پی دلدار بسی تاخت و نشد
هر خشک و تری که داشت درباخت و نشد

بیچاره به کنج سینه بنشست بمکر
هر حیله و فن که داشت پرداخت و نشد

دل دوش در این عشق حریف ما بود (697)

دل دوش در این عشق حریف ما بود
شب تا به سحرگاه نخفت و ناسود

چون صبح دمید سوی تو آمد زود
با چهرهٔ زرد و دیدهٔ خون‌آلود

دل را بدهم پند که عمدا نرود (698)

دل را بدهم پند که عمدا نرود
پیش بت شنگ من از آنجا نرود

لب می‌گزد آن بت که کجا افتادی
او کیست که باشد که رود یا نرود

دل‌ها به سماع بیقرار افتادند (699)

دل‌ها به سماع بیقرار افتادند
چون ابر بهار پر شرار افتادند

ای زهرهٔ عیش کف رحمت بگشای
کاین مطرب و کف و دف ز کار افتادند