رباعی

از چشم تو سحر مطلق آموخته‌ام (1125)

از چشم تو سحر مطلق آموخته‌ام
وز عشق تو شمع روح‌افروخته‌ام

از حالت من چشم بدان دوخته باد
چون چشم برخسار تو در دوخته‌ام

از جوی خوشاب دوست آبی خوردم (1126)

از جوی خوشاب دوست آبی خوردم
خوش کردم و خوش خوردم و خوش آوردم

خود را بر جوش آسیابی کردم
تا آب حیات میرود میگردم

از خاک در تو چون جدا می‌باشم (1127)

از خاک در تو چون جدا می‌باشم
با گریه و ناله آشنا میباشم

چون شمع ز گریه آبرو میدارم
چون چنگ ز ناله با نوا میباشم

از خویشتن بجستن آرزو می‌کندم (1128)

از خویشتن بجستن آرزو می‌کندم
آزاد نشستن آرزو می‌کندم

در بند مقامات همی‌بودم من
وان بند گسستن آرزو می‌کندم

از خویش خوشم نی نباشد خوشیم (1129)

از خویش خوشم نی نباشد خوشیم
از خود گرمم نه آب و نی آتشیم

چندان سبکم به عشق کاندر میزان
از هیچ کم آیم دو من ار برکشیم

از درد همیشه من دوا می‌بینم (1130)

از درد همیشه من دوا می‌بینم
در قهر و جفا لطف و وفا می‌بینم

در صحن زمین به زیر نه طاق فلک
بر هرچه نظر کنم ترا می‌بینم

از روی تو من همیشه گلشن بودم (1131)

از روی تو من همیشه گلشن بودم
وز دیدن تو دو دیده روشن بودم

من میگفتم چشم بد از روی تو دور
جانا مگر آن چشم بدت من بودم

از سوز غم تو آتشی میطلبم (1132)

از سوز غم تو آتشی میطلبم
وز خاک در تو مفرشی میطلبم

از ناخوشی خویش به جان آمده‌ام
از حضرت تو وقت خوشی میطلبم

از شور و جنون رشک جنان را بزدم (1133)

از شور و جنون رشک جنان را بزدم
ز آشفته دلی راحت جان را بزدم

جانیکه بدان زنده‌ام و خندانم
دیوانه شدم چنانکه آن را بزدم

از صنع برآیم بر صانع باشم (1134)

از صنع برآیم بر صانع باشم
حاشا که زبون هیچ مانع باشم

چون مطبخ حق ز لوت مالامالست
تا چند به آب گرم قانع باشم