رباعی

از طبع ملول دوست ما می‌دانیم (1135)

از طبع ملول دوست ما می‌دانیم
وز غایت عاشقیش می رنجانیم

شرمنده و ترسنده نبرد راهی
تا راه حجاب ماست ما می‌رانیم

از عشق تو گشتم ارغنون عالم (1136)

از عشق تو گشتم ارغنون عالم
وز زخمهٔ تو فاش شده احوالم

ماننده چنگ شده همه اشکالم
هر پرده که می‌زنی مرا مینالم

از عشق تو من بلند قد می‌گردم (1137)

از عشق تو من بلند قد می‌گردم
وز شوق تو من یکی به صد می‌گردم

گویند مرا بگرد او می‌گردی
ای بیخبران بگرد خود میگردم

از مطبخ غمهاش بلا میرسدم (1138)

از مطبخ غمهاش بلا میرسدم
هر لحظه به صد گونه ابا میرسدم

بوی جگر سوخته هر دم زدنی
بر مایدهٔ غم از کجا میرسدم

از هرچه که آن خوشست نهی است مدام (1139)

از هرچه که آن خوشست نهی است مدام
تا ره نزند خوشی از این مردم عام

ورنه می و چنگ و روی زیبا و سماع
بر خاص حلال گشت و بر عام حرام

اسرار ز دست دادمی نتوانم (1140)

اسرار ز دست دادمی نتوانم
وانرا بسزا گشاد می نتوانم

چیزیست درونم که مرا خوش دارد
انگشت بر او نهادمی نتوانم

افتاده مرا عجب شکاری چکنم (1141)

افتاده مرا عجب شکاری چکنم
واندر سرم افکنده خماری چکنم

سالوسم و زاهدم ولیکن در راه
گر بوسه دهد مرا نگاری چکنم

المنةالله که به تو پیوستم (1142)

المنةالله که به تو پیوستم
وز سلسلهٔ بند فراقت رستم

من بادهٔ نیستی چنان خوردستم
کز روز ازل تا بابد سرمستم

امروز چو حلقه مانده بیرون دریم (1143)

امروز چو حلقه مانده بیرون دریم
با حلقه حریف گشته همچون کمریم

چون حلقهٔ چشم اگر حریف نظریم
باید که ازین حلقهٔ در درگذریم

امروز همه روز به پیش نظرم (1144)

امروز همه روز به پیش نظرم
او بود از آن خراب و زیر و زبرم

از غایت حاضری چنین مهجورم
وز قوت آن بیخبری بیخبرم