از سوز غم تو آتشی میطلبم (1132)
-
اندازه متن
+
از سوز غم تو آتشی میطلبم
وز خاک در تو مفرشی میطلبم
از ناخوشی خویش به جان آمدهام
از حضرت تو وقت خوشی میطلبم
از سوز غم تو آتشی میطلبم
وز خاک در تو مفرشی میطلبم
از ناخوشی خویش به جان آمدهام
از حضرت تو وقت خوشی میطلبم
دل و جان را در این حضرت بپالا چو صافی شد رود صافی به بالا
اگر…
ای بخاری را تو جان پنداشته حبه زر را تو کان پنداشته
ای فرورفته چو قارون…

