رباعی

فرخ باشد جمال سلطان دیدن (1495)

فرخ باشد جمال سلطان دیدن
جان زنده شود ز روی جانان دیدن

من سلسلهٔ عشق تو دیدم در خواب
یارب چه بود خواب پریشان دیدنش

گر تیغ اجل مرا کند بی‌سر و جان (1496)

گر تیغ اجل مرا کند بی‌سر و جان
در حسن برآیم ز زمین صد چندان

از خاک چو جمله دانه‌ها میروید
هم دانهٔ آدمی بروید میدان

گر دست بشد ز کار پائی می‌زن (1497)

گر دست بشد ز کار پائی می‌زن
ور پای نماند هم نوایی می‌زن

گر نیست ترا به عقل رایی می‌زن
حاصل هر دم، دم وفائی می‌زن

گر شامَم و گر عراق و گر لورستان (1498)

گر شامَم و گر عراق و گر لورستان
روشن شده زانچهرهٔ چون نورستان

با منکر و با نکیر همدستی کن
تا دست زنان رقص کند گورستان

گر کشته شوم به نزد و پیکار تو من (1499)

گر کشته شوم به نزد و پیکار تو من
آهی نکشم ز بیم آزار تو من

از زخم سر غمزهٔ خونخوار تو من
خندان میرم چو گل ز دیدار تو من

گر مشتاقی به پیش مشتاق نشین (1500)

گر مشتاقی به پیش مشتاق نشین
روزان و شبان بر در عشاق نشین

آنگاه چو این حلقه گشائی کردی
از خلق گذر کن بر خلاق نشین

کس نیست به غیر از او در این جمله جهان (1501)

کس نیست به غیر از او در این جمله جهان
نی زشت و نه نیکو و نه پیدا و نهان

هر تیر که جست هست از آن سخت کمان
هر نکته که هست جست از آن شعله دهان

گفتم که بر حریف غمگین منشین (1502)

گفتم که بر حریف غمگین منشین
جز پهلوی خوشدلان شیرین منشین

در باغ چو آمدی سوی خار مرو
جز با گل و یاسمین و نسرین منشین

گفتم مکن ایروت حسن خوت حسن (1503)

گفتم مکن ایروت حسن خوت حسن
من دزد نیم مبند دستم بر سن

گفتا که کجائی تو هنوز ای همه فن
حقا که چنان شوی که کبرت ستسن

گلباغ نهانست و درختان پنهان (1504)

گلباغ نهانست و درختان پنهان
صد سال نماید او و او خود یکسان

بحریست محیط و بی‌حد و بی‌پایان
صد موج ز موج او درون صد جان