رباعی

ما زیبائیم خویش را زیبا کن (1505)

ما زیبائیم خویش را زیبا کن
خو با ما کن ز دیگران خو واکن

ور میخواهی که کان گوهر باشی
دل را بگشای و سینه را دریا کن

ما کاهگلان عشق و پهلو به زمین (1506)

ما کاهگلان عشق و پهلو به زمین
کرده است زمین را کرمش مرکب و زین

تا میبرد این خفتگکانرا در خواب
اصحاف الکهف تا سوی علیین

ما مرد سنانیم نه از بهر سه نان (1507)

ما مرد سنانیم نه از بهر سه نان
ما دست زنانیم نه از دست زنان

در صید بدانیم نه در صید بدان
از بند جهانیم نه در بند جهان

مجموع جهان عاشق یک پارهٔ من (1508)

مجموع جهان عاشق یک پارهٔ من
چاره‌گر و چاره‌ساز بیچارهٔ من

خورشید و فلک غلام سیارهٔ من
نظاره‌گر دو کون نظارهٔ من

معشوق من از همه نهانست بدان (1509)

معشوق من از همه نهانست بدان
بیرون ز کمان هر گمانست بدان

در سینهٔ من چو مه عیانست بدان
آمیخته با تنم چو جانست بدان

من بندهٔ مستی که بود دست زنان (1510)

من بندهٔ مستی که بود دست زنان
دورم ز کسی که او بود مست زنان

باری من خسته دل چنینم نه چنان
آلوده مبا بنان عشاق بنان

من بیرخ تو باده ندانم خوردن (1511)

من بیرخ تو باده ندانم خوردن
بی‌دست تو من مهره ندانم بردن

از دور مرا رقص همی فرمائی
بی‌پردهٔ تو رقص ندانم کردن

من بینم آنرا که نمی‌بینم من (1512)

من بینم آنرا که نمی‌بینم من
وز قند لبش نبات می‌چینم من

هر چند چو سین میان یاسینم من
یاسین نهلد دمی که بنشینم من

من کاغذهای مصر و بغداد ای جان (1513)

من کاغذهای مصر و بغداد ای جان
کردم پر ز آه و فریاد ای جان

یکساعت عشق صد جهان بیش ارزد
صد جان به فدای عاشقی باد ای جان

من عاشق عشق و عشق هم عاشق من (1514)

من عاشق عشق و عشق هم عاشق من
تن عاشق جان آمد و جان عاشق تن

گه من آرم دو دست در گردن او
گه او کشدم چو دلربایان گردن