رباعی

در عشق هر آن که برگزیند چیزی (1867)

در عشق هر آن که برگزیند چیزی
از نفس هوس بر او نشیند چیزی

عشق آینه است هرکه در وی بیند
جز ذات و صفات خود نبیند چیزی

درویشان را عار بود محتشمی (1868)

درویشان را عار بود محتشمی
واندر دلشان بار بود محتشمی

اندر ره دوست فقر مطلق خوشتر
کاندر ره او خوار بود محتشمی

در هر دو جهان دلبر و یارم تو بسی (1869)

در هر دو جهان دلبر و یارم تو بسی
زیرا که به هر غمیم فریاد رسی

کس نیست به جز تو ایمه اندر دو جهان
جز آن که ببخشیش باکرام کسی

دستار نهاده‌ای به مطرب ندهی (1870)

دستار نهاده‌ای به مطرب ندهی
دستار بده تا ز تکبر برهی

خود را برهان از اینکه دستار نهی
دستار بده عوض ستان تاج شهی

دل از می عشق مست می‌پنداری (1871)

دل از می عشق مست می‌پنداری
جان شیفتهٔ الست می‌پنداری

تو نیستی و بلای تو در ره تو
آنست که خویش هست می‌پنداری

دلدار به زیر لب بخواند چیزی (1872)

دلدار به زیر لب بخواند چیزی
دیوانه شوی عقل نماند چیزی

یارب چه فسونست که او می‌خواند
کاندر دل سنگ می‌نشاند چیزی

دلدار مرا گفت ز هر دلداری (1873)

دلدار مرا گفت ز هر دلداری
گر بوسه خری بوسه ز من خر باری

گفتم که به زر گفت که زر را چکنم
گفتم که به جان گفت که آری آری

دل گفت مرا بگو کرا می‌جوئی (1874)

دل گفت مرا بگو کرا می‌جوئی
بر گرد جهان خیره چرا می‌پوئی

گفتم که برو مرا همین خواهی گفت
سرگشته من از توام مرا می‌گوئی

دل کیست همه کار و کیاییش توی (1875)

دل کیست همه کار و کیاییش توی
نیک و بد و کفر و پارساییش توی

گر کژ نگرد دیدهٔ من، من چه کنم
از خود گله کن که روشناییش توی

دوش آمد آن خیال تو رهگذری (1876)

دوش آمد آن خیال تو رهگذری
گفتم بر ما باش ز صاحب نظری

تا صبح دو چشم من بگفتش بتری
مهمان منی به آب چندانکه خوری