رباعی

دوش از سر عاشقی و از مشتاقی (1877)

دوش از سر عاشقی و از مشتاقی
می‌کردم التماس می از ساقی

چون جاه و جمال خویش بنمود به من
من نیست شدم بماند ساقی ساقی

دوشینه مرا گذاشتی خوش خفتی (1878)

دوشینه مرا گذاشتی خوش خفتی
امشب به دغل به هر سویی می‌افتی

گفتم که مرا تا به قیامت جفتی
گو آن سخنی که وقت مستی گفتی

دی بلبلکی لطیفکی خوش گوئی (1879)

دی بلبلکی لطیفکی خوش گوئی
می‌گفت ترانه‌ای کنار جوئی

کز لعل و زمرد و زر و زیره توان
برساخت گلی ولی ندارد بوئی

دی بود چنان دولت و جان افروزی (1880)

دی بود چنان دولت و جان افروزی
و امروز چنین آتش عالم سوزی

افسوس که در دفتر ما دست خدا
آن را روزی نبشت این را روزی

دیروز فسون سرد برخواند کسی (1881)

دیروز فسون سرد برخواند کسی
او سردتر از فسون خود بود بسی

بر مایدهٔ عشق مگس بسیار است
ای کم ز مگس کو برمد از مگسی

دی عاقل و هشیار شدم در کاری (1882)

دی عاقل و هشیار شدم در کاری
برهم زدم دوش مر مرا عیاری

دیدم که دل آن اوست من اغیارش
بیرون رفتم از آن میان من باری

دی مست بدی دلا و چست و سفری (1883)

دی مست بدی دلا و چست و سفری
امروز چه خورده‌ای که از دی بتری

رقصان شده سر سبز مثال شجری
یا حاجب خورشید بسان سحری

رفتم بر یار از سر سر دستی (1884)

رفتم بر یار از سر سر دستی
گفتا ز درم برو که این دم مستی

گفتم بگشای در که من مست نیم
گفتا که برو چنانکه هستی هستی

رفتم به طبیب گفتم ای بینائی (1885)

رفتم به طبیب گفتم ای بینائی
افتادهٔ عشق را چه می‌فرمایی

ترک صفت و محو وجودم فرمود
یعنی که ز هر چه هست بیرون آئی

رقص آن نبود که هر زمان برخیزی (1876)

رقص آن نبود که هر زمان برخیزی
بی‌درد چو گرد از میان برخیزی

رقص آن باشد کز دو جهان برخیزی
دل پاره کنی وز سر جان برخیزی