رباعی

آن ماه جبین که نیم تاجی دارد

آن ماه جبین که نیم تاجی دارد
از بهر دلم زلب علاجی دارد

از من همه می گریزد و نمی داند او
روئی به چنان صفت خراجی دارد

گویند چو شیر زخم بر‌می‌دارد

گویند چو شیر زخم بر‌می‌دارد
در جای نهفت، دل به خود بگمارد؛

برزخمش می کشد زبان، واینش دواست
با زخم دلم خلق چه می پندارد؟

بی حد بود آنچه ره به نسبت دارد

بی حد بود آنچه ره به نسبت دارد
کوشیدن توست کاین علامت دارد

تو حاصل دور خودی ار نیک ار بد
تا دور دگرچه ها قضاوت دارد

گویند که عاشقی جهانی دارد

گویند که عاشقی جهانی دارد
روزش خبر از شب نهانی دارد

دل می رودم هنوزما ياد رخش
آگه نه که هر کار زمانی دارد

گوی از من کس هیچ نه نامی ببرد

گوی از من کس هیچ نه نامی ببرد
یا با من راه برخلافی سپرد

من کوهم و دامن به در انداخته ام
هر جانوری به دامنم می گذرد

آن را که رهی‌ست ره به کویی نبرد

آن را که رهی‌ست ره به کویی نبرد
آبی که رود منت جویی نبرد

من دست ز دامان تو بر می دارم
اما دل من پای به سویی نبرد

دیری است خیالی به سرم می‌گذرد

دیری است خیالی به سرم می‌گذرد
تاسوی کدام منزلم در سپرد

خام آنکه خبر نیستش از قصه ی من
و او خواهد در پرده ی من راه برد.

آن کشت که بود از آن من سيل فرد

آن کشت که بود از آن من سيل فرد
بادش بتکاند و جانور پاک بخورد

صدفای سرود دیدی آن نورس را
طوفان خزانش چه همه رنگ ببرد؟

گفتم: به شب مستی چون خواهد کرد؟

گفتم: به شب مستی چون خواهد کرد؟
گفت: از در، نا اهل برون خواهد کرد

پس خون غرابه را ز سر خواهد ریخت
آنگه دل هر پیاله خون خواهد کرد

نام از که بری که از تو نامی نبرد

نام از که بری که از تو نامی نبرد
باکس چه خروشی که نه كالات خرد

آن به که خردمند چو از روی صواب
دانست کجاست، راه خود در سپرد