رباعی

گفتم: عشقت عمر فزون خواهد کرد

گفتم: عشقت عمر فزون خواهد کرد
یک بوسه ات از غمم برون خواهد کرد

گفت: این سخنی ست، عشق من لیک ترا
راهی به بیابان جنون خواهد کرد

انديشه‌اش از خانه برون باید کرد

انديشه‌اش از خانه برون باید کرد
یا در غم او غسل به خون باید کرد

یا در پی سود چند و چون خود بود
یا دل به سر کار جنون باید کرد

آبم دل هیچ آتش، خاموش نکرد

آبم دل هیچ آتش، خاموش نکرد
جامم کس را خراب و مدهوش نکرد

افسوس که هر حرف زدیم از بد و نیک
خلقش بشنید، لیک در گوش نکرد

آب آمد و کشتگاه سیراب نکرد

آب آمد و کشتگاه سیراب نکرد
صبح آمد و بیدار کس از خواب نکرد

هیهات! که کیمیای فکر من و تو
آن طشت مسینه را زر ناب نکرد

برخاسته باد رقابت آراسته گرد

برخاسته باد رقابت آراسته گرد
با طعن بدان ز راهت ای مرد، مگرد

سگ را بود این به طبع، کاو می تازد
گاهی سوی مرد و گاه بر سایه ی مرد

با دل به قفای رفتگان می‌نگرد

با دل به قفای رفتگان می‌نگرد
یا جان به غمی راه دلم می‌سپرد

گر خنده و گر گريه مرا تعزیت است
در دهکده ای نگر چه ها می‌گذرد

ناکرده گنه مرا گنه می‌شمرد

ناکرده گنه مرا گنه می‌شمرد
با صبح سفيد من سیه می‌شمرد

دانم که چه اینم شمرد، کاش که او
دانستی این که از چه ره می‌شمرد

باور مکن اینکه رنگ پایان گیرد

باور مکن اینکه رنگ پایان گیرد
یک خشت نهاده سر به سامان گیرد

سامان هرآنچه هست و پایانش تویی
تا شوق تو این چون نهد و آن گیرد

گفتی ز چه بر دلت غباری گیرد

گفتی ز چه بر دلت غباری گیرد
یا آنکه نه جزمن او نگاری گیرد

من نیز در این حرفم، اما افسوس
دل نیست که فرمان به قراری گیرد

آن شوخ همه به کار ما می‌تازد

آن شوخ همه به کار ما می‌تازد.
ما هیچ نگوییم چه او می‌سازد

پنداشته است برد خود را در این،
و او غافل از این است که خود می‌بازد