رباعی
چون خواهد حق به ظالمی پردازد
شيطان پلید را در او اندازد
روز و شبش آنقدر بخواند در گوش
کافزون تر بر مردم عالم تازد
گل آتش دل به چهره میپردازد
ابر آبش در سینه همی اندازد
باد از زیر خاک به گل می تازد
من منتظرم بهار کی آغازد
افروخت که افروختنم آموزد
آموخت که آموختم آموزد.
چون اینهمه کرد روی بنهفت و برفت
تا در غم خود سوختنم آموزد
میخواست که با من به جدل برخیزد
با او نستیزیده، به من بستیزد
بیچاره ندانست که مرغ نادان
هر خاک به پا کرد به سر می ریزد
بی تو غم تو به گردنم آویزد
با تو ستمست خواهد خونم ریزد
با روی تو بی روی تو باری در شهر
شب نیست که فتنه بر نمی انگیزد
خون از ره دیدهام به در میریزد
مرغی که نشاط بود پر میریزد
میجویم چون به کوی جانان سفری
دیوار وجود از این سفر میریزد
گفتم گرهی موی تو؟ گفتا باشد
گفتم نه رهی سوی تو؟ گفتا باشد
گفتم همه ام باشد، اما چه کنم
در دوزخم از خوی تو ، گفتا باشد
بنماید هر سو که نیازم باشد
پوشد به دلم روی که رازم باشد
فی الجمله چو در می نگرم قبله ام اوست
باید به همه سوی نمازم باشد
گفتم ز تو کی کار بسامان باشد؟
گفتا چه دهی که کارت آسان باشد؟
گفتم دل خویش گفت از آنم که دهی
در حلقه ی موی من فراوان باشد!
گفتم: نفس تو راحت تن باشد
گفتا: چه کسی راحت بی من باشد؟
گفتم گر از او روزی بگسستی؟ گفت:
باید به خیال روز بستن باشد