دل سنگ شد و سنگ چو فولاد شدم
-
اندازه متن
+
دل سنگ شد و سنگ چو فولاد شدم،
با اینهمه از غمت ز بنیاد شدم
خواهی بشکن خواهی آنرا مشکن
بر باد شدم، تو را چو از یاد شدم
دل سنگ شد و سنگ چو فولاد شدم،
با اینهمه از غمت ز بنیاد شدم
خواهی بشکن خواهی آنرا مشکن
بر باد شدم، تو را چو از یاد شدم
میپرسیم اندر قفس از حال پریش؟ خون میخورم ارچند مرا دانه به پیش
جان از تن…
بر روی خوشش هرکه نظر دوخته است صد خانه ز روشنی بیندوخته است.
داغم مهمن بدین…

