رباعی

مگذار که وسوسه زبونت گیرد (825)

مگذار که وسوسه زبونت گیرد
چون مار به حیله و فسونت گیرد

تا آن مه بی‌چون کند آهنگ گرفت
حیران شود آسمان که چونت گیرد

من بندهٔ آن قوم که خود را دانند (826)

من بندهٔ آن قوم که خود را دانند
هردم دل خود را ز علط برهانند

از ذات و صفات خویش خالی گردند
وز لوح وجود خود اناالحق خوانند

من بندهٔ یاری که ملالش نبود (827)

من بندهٔ یاری که ملالش نبود
کانرا که ملالست وصالش نبود

گوئیکه خیالست و ترا نیست وصال
تا تیره بود آب خیالش نبود

من بی‌خبرم خدای خود میداند (828)

من بی‌خبرم خدای خود میداند
کاندر دل من مرا چه میخنداند

باری دل من شاخ گلی را ماند
کش باد صبا بلطف می‌افشاند

من چوب گرفتم به کفم عود آمد (829)

من چوب گرفتم به کفم عود آمد
من بد کردم بدیم مسعود آمد

گوید که در صفر سفر نیکو نیست
کردم سفر و مرا چنین سود آمد

مه را طرفی به ماه رو می‌ماند (830)

مه را طرفی به ماه رو می‌ماند
چیزیش بدان فرشته خو می‌ماند

نی نی ز کجا تا به کجا مه که بود
جان بندهٔ او بدو خود او می‌ماند

مه‌رویان را یکان یکان برشمرید (831)

مه‌رویان را یکان یکان برشمرید
باشد به غلط نام مه ما ببرید

ای انجمنی که در پس پرده درید
بر دیدهٔ پر آتش من در گذرید

می‌آ ید یار و چون شکر میخندد (832)

می‌آ ید یار و چون شکر میخندد
وز مرتبه بر شمس و قمر میخندد

این یک نظری که در جهان محرم او است
هم پنهانی بدان نظر می‌خندد

می‌جوشد دل که تا به جوش تو رسد (833)

می‌جوشد دل که تا به جوش تو رسد
بی‌هوش شده است تا به هوش تو رسد

می‌نوشد زهر تا بنوش تو رسد
چون حلقه شده است تا بگوش تو رسد

می‌گوید عشق هرکه جان پیش کشد (834)

می‌گوید عشق هرکه جان پیش کشد
صد جان و هزار جان عوض بیش کشد

در گوش تو بین عشق چها میگوید
تا گوش کشانت بسوی خویش کشد