رباعی

آن جمع کن جان پراکنده بیار (865)

آن جمع کن جان پراکنده بیار
وان مستی هر خواجه و هر بنده بیار

آواز بکش رضای پاینده بیار
ز آواز سرافیل شوم زنده بیار

آن زلف سیاه و قد رعناش نگر (866)

آن زلف سیاه و قد رعناش نگر
شیرینی آن لعل شکرخاش نگر

گفتم که زکوة حسن یک بوسه بده
برگشت و به خنده گفت سوداش نگر

آن ساقی روح دردهد جام آخر (867)

آن ساقی روح دردهد جام آخر
این مرغ اسیر بجهد از دام آخر

گردد فلک تند مرا رام آخر
وز کرده پشیمان شود ایام آخر

آن کس که ترا دیده بود ای دلبر (868)

آن کس که ترا دیده بود ای دلبر
او چون نگرد بسوی معشوق دگر

در دیده هر آنکه کرد سوی تو نظر
تاریک نماید به خدا شمس و قمر

از عاشق بدنام بیا ننگ مدار (869)

از عاشق بدنام بیا ننگ مدار
ورنه برو این مصطبه را تنگ مدار

از دردی خم به جز مرا دنگ مدار
ای خونی خونخواره ز ما چنگ مدار

امروز من از تشنه دهانی و خمار (870)

امروز من از تشنه دهانی و خمار
نی دل دارم نه عقل و نه صبر و قرار

می‌آیم و می‌روم چو انگور افشار
آخر قدح شیره به عصار بسیار

اندیشهٔ دهرت ز چه بگداخت جگر (871)

اندیشهٔ دهرت ز چه بگداخت جگر
طبع تو مزاج دهر نشناخت مگر

پندار که نطفه‌ای نینداخت پدر
انگار که گلخنی نپرداخت قدر

ای آمده ز آسمان درین عالم دیر (872)

ای آمده ز آسمان درین عالم دیر
و آورده خبرهای سموات به زیر

ز آواز تو آدمی کجا گردد سیر
یارب تو بده دمدمه پنجهٔ شیر

ای آنکه دلت باید بر وی مگذر (873)

ای آنکه دلت باید بر وی مگذر
زاهد شو و از چشم به خوبان منگر

اما چه کند چشم که بیرون و درون
بیچارهٔ عشق اوست بیچاره نظر

ای بوده سماع آسمانرا ره و در (874)

ای بوده سماع آسمانرا ره و در
وی بوده سماع مرغ جانرا سر و پر

اما به حضور تست آن چیز دگر
مانند نماز از پس پیغمبر