مفعول مفاعیل مفاعیل فعل (وزن رباعی)

در باغ آیید و سبز پوشان نگرید (658)

در باغ آیید و سبز پوشان نگرید
هر گوشه دکان گل فروشان نگرید

میخندد گل به بلبلان می‌گوید
خاموش شوید و در خموشان نگرید

در باغ هزار شاهد مهرو بود (659)

در باغ هزار شاهد مهرو بود
گلها و بنفشه‌های مشکین بو بود

وان آب زره زره که اندر جو بود
این جمله بهانه بود و او خود او بود

در بندم از آن دو زلف بند اندر بند (660)

در بندم از آن دو زلف بند اندر بند
در ناله‌ام از لبان قند اندر قند

هر وعدهٔ دیدار تو هیچ اندر هیچ
آخر غم هجران تو چند اندر چند

در حضرت حق ستوده درویشانند (661)

در حضرت حق ستوده درویشانند
در صدر بزرگی همه بیخویشانند

خواهی که مس وجود تو زر گردد
با ایشان باش کیمیا ایشانند

در خدمتت ای جان چو بدن می‌افتد (662)

در خدمتت ای جان چو بدن می‌افتد
زان سجده به بخت خویشتن می‌افتد

هر بار که اندر قدمت می‌افتم
جان در باطن به پای من می‌افتد

در دوزخم ار زلف تو در چنگ آید (663)

در دوزخم ار زلف تو در چنگ آید
از حال بهشتیان مرا ننگ آید

گوئیکه به صحرای بهشتم ببرند
صحرای بهشت بر دلم تنگ آید

در راه طلب رسیده‌ای میباید (664)

در راه طلب رسیده‌ای میباید
دامان ز جهان کشیده‌ای میباید

بی‌چشمی خویش را دوا کنی ور نی
عالم همه او است دیده‌ای میباشد

در سلسله‌ات هر آنکه پا بست شود (665)

در سلسله‌ات هر آنکه پا بست شود
گر فانی و گر نیست بود هست شود

می‌فرمائی که بی‌خود و مست مشو
ناچار هر آنکه می‌خورد مست شود

در سینهٔ هر که ذره‌ای دل باشد (666)

در سینهٔ هر که ذره‌ای دل باشد
بی‌مهر تو زندگیش مشکل باشد

با زلف چو زنجیر گره بر گرهت
دیوانه کسی بود که عاقل باشد

در صحبت حق خموش میباید بود (667)

در صحبت حق خموش میباید بود
بی‌چشم و زبان و گوش میباید بود

خواهی که خلاص یابی از زنده دلی
با زنده‌دلان به هوش میباید بود