نه مینهیام که خاطر آزاد کنی
-
اندازه متن
+
نه مینهیام که خاطر آزاد کنی
نه آن کنی ای مه، که دلم شاد کنی
خواهم که بدانم که ز ویرانی من
اندر سر چیستی که بنیاد کنی؟
نه مینهیام که خاطر آزاد کنی
نه آن کنی ای مه، که دلم شاد کنی
خواهم که بدانم که ز ویرانی من
اندر سر چیستی که بنیاد کنی؟
از دست غمت دست به دستم افتاد تا چشم برآن دو چشم مستم افتاد
بر پای…
آن شوخ همه به کار ما میتازد. ما هیچ نگوییم چه او میسازد
پنداشته است برد…

