نه مینهیام که خاطر آزاد کنی
-
اندازه متن
+
نه مینهیام که خاطر آزاد کنی
نه آن کنی ای مه، که دلم شاد کنی
خواهم که بدانم که ز ویرانی من
اندر سر چیستی که بنیاد کنی؟
نه مینهیام که خاطر آزاد کنی
نه آن کنی ای مه، که دلم شاد کنی
خواهم که بدانم که ز ویرانی من
اندر سر چیستی که بنیاد کنی؟
گفتم: سخنی ساز که غم بزداید گفتا: به غمی شو که غمت افزاید
گفتم کی آن…
از گونه چو صبح، سرخی انگیخته بود، با موی سیه، به شب در آمیخته بود
دانستم…

