با دل به سفر شدم پی درمانی
-
اندازه متن
+
با دل به سفر شدم پی درمانی
بردم ره از خانه سوی ویرانی
دل گفت چه می بینی؟ گفتم به رهی
مجنونی و در قفای او نادانی
با دل به سفر شدم پی درمانی
بردم ره از خانه سوی ویرانی
دل گفت چه می بینی؟ گفتم به رهی
مجنونی و در قفای او نادانی
گفتا دل من رشتهی مهر تو گسست گفتم دل من هم به شکایت پیوست.
خندید و…
چنین دل و جان بهر تو آمد به شکست. تا آنکه توام آمدی ای دوست به دست.

