آمد بسوی مسجد زاهد مردی
-
اندازه متن
+
آمد بسوی مسجد زاهد مردی
و آمد به سوی میکده می پروردی
این جام همی گرفت و آن نوحه به کف
هردو ز پی خلاص جان از دردي
آمد بسوی مسجد زاهد مردی
و آمد به سوی میکده می پروردی
این جام همی گرفت و آن نوحه به کف
هردو ز پی خلاص جان از دردي
گفتم عشقت، گفت خراجت از من گفتم غم آن؟ گفت علاجت از من
گفتم چه مرا…
شب بود مه از تهیگه ابر بر آب در سر همه ام مستی و در تب، شراب

