دل سنگ شد و سنگ چو فولاد شدم
-
اندازه متن
+
دل سنگ شد و سنگ چو فولاد شدم،
با اینهمه از غمت ز بنیاد شدم
خواهی بشکن خواهی آنرا مشکن
بر باد شدم، تو را چو از یاد شدم
دل سنگ شد و سنگ چو فولاد شدم،
با اینهمه از غمت ز بنیاد شدم
خواهی بشکن خواهی آنرا مشکن
بر باد شدم، تو را چو از یاد شدم
چنین دل و جان بهر تو آمد به شکست. تا آنکه توام آمدی ای دوست به دست.
میلت سوی دوستان نهادهست چرا؟ مهرت همه با بدان زیادست چرا؟
گویی که ندارد سخنم گیرایی…

