تا زاد سفر داری و سودای سفر
-
اندازه متن
+
تا زاد سفر داری و سودای سفر
ای دل ره خود گیر و مجو راه دگر.
تن از قفس آن مرغ به در اندازد
کاو روز خلاص را به سرکوبد و پر
تا زاد سفر داری و سودای سفر
ای دل ره خود گیر و مجو راه دگر.
تن از قفس آن مرغ به در اندازد
کاو روز خلاص را به سرکوبد و پر
زمستان1336 ترا من چشم در راهم شباهنگام که می گیرند در شاخ تلاجن سایه ها رنگ سیاهی وزان دلخستگانت راست…
آن گل زودرس چو چشم گشود به لب رودخانه تنها بود گفت دهقان سالخورده که: حیف که چنین یکه بر…

