تا زاد سفر داری و سودای سفر
-
اندازه متن
+
تا زاد سفر داری و سودای سفر
ای دل ره خود گیر و مجو راه دگر.
تن از قفس آن مرغ به در اندازد
کاو روز خلاص را به سرکوبد و پر
تا زاد سفر داری و سودای سفر
ای دل ره خود گیر و مجو راه دگر.
تن از قفس آن مرغ به در اندازد
کاو روز خلاص را به سرکوبد و پر
گفتم سخنم گفت: به غم میبینم گفتم غم توست گفت: کم میبینم
گفتم اگرم به غم…
آن ماه که انش نه خاموشم باد در هر نفس آوایش در گوشم باد
چنداش دل…

